Saturday، October 31، 2009

به مناسب ۸۸/۸/۸، و دورهٔ ۸



ما فارغ التحصیلان دورهٔ ۸ دبیرستان مفید ۲، سال هاست که انتظار ۸۸/۸/۸ را می‌‌کشیدیم. خوابهای زیادی برای این روز دیده بودیم که تقریبا اکثر‌شان تحقّق نیافت. ولی‌ باز دیروز به همّت شیخ دوره، گردهمایی شکل گرفت که اکثر بچه‌ها و بعضی‌ معلمان در آ‌ن‌ شرکت کردند.  اکثر وقت به بیان خاطرات گذشت ولی چون وقت تنگ بود و من زیاد اهل تعریف خاطره نیستم، نوبت به من نرسید. اما تصمیم گرفتم اینجا کم کاری دیروز را جبران کنم.

سال دوم دبیرستان آقای زرین معلم هندسهٔ ما بود. درس دادن ایشان بسیار شیرین بود ولی‌ امتحاناتشان بسیار بسیار سخت. تا حدی سخت بود که یادم هست بعد از امتحان‌ها کلی‌ اعتراض از طرف والدین و غیره به مدرسه می‌‌شد و خلاصه داستانی داشت این امتحان هندسه.
روز قبل از امتحان میان ترم هندسه بود. بچه‌ها همه در تکاپو بودند که در آخرین کلاس قبل از امتحان سوالات را از زیر زبان معلم بیرونِ بکشند. کلاس ما آ‌ن‌ روز هندسه نداشت ولی‌ خبر‌ها از کلاس‌های دیگر می‌‌رسید. گویا بچه‌ها آنقدر آقای زرین را سوال پیچ کرده بودند که ایشان در آخر می‌‌گویند که اصلا من سوالات امتحان را امشب به تابلوی آموزشی می‌‌زنم تا شما راضی‌ بشوید. این خبر یک کلاغ چهل کلاغ شد و وقتی‌ به ما رسید که داشتیم برنامه ریزی می‌‌کردیم چگونه آ‌ن‌ شب وارد مدرسه شویم. البته انصافا کمی‌ هم خود را به سادگی‌ زده بودیم.
۶-۷ نفر از بچه‌ها داوطلب شدند که همکاری کنند، باقی‌ هم قول گرفتند که اگر چیزی پیدا کردیم به آنها هم بدهیم. آقای صمیمی‌، ناظم مدرسه، در کلاس‌ها را ساعت ۵ می‌‌بستند. ساعت ۶ دو نفری به دفتر آقای صمیمی‌ رفتیم و در حالی‌ که یک نفرمان سر ایشان را گرم می‌‌کرد نفر دوم دست کلید را برداشت. یکی‌ از کلاس‌های مدرسه تراسی داشت که مجاور بلوار کاوه بود. به کلاس رفتیم و در و پنجرهٔ ورودی به تراس را باز کردیم. کلید را به سر جاش برگرداندیم و ساعت  ۹ بیرونِ مدرسه قرار گذاشتیم. 



از شانس بد ما آ‌ن‌ شب جلسهٔ اولیا و مربیان بود. صبر کردیم تا حدود ساعت ۱۰. از پشت فنس‌های زمین بسکتبال دیدیم که آقا موسی‌، سرایدار مدرسه، در مدرسه را قفل کرد و به خانه‌اش رفت. ما هم عملیات را شروع کردیم. چند تا از بچه‌ها قرار شد که پایین صبر کنند و هوای ما را داشته باشند. من و علی‌ مهدوی از فنس بالا رفتیم، وارد تراس شدیم، و از پنجره به داخل کلاس رفتیم. در کلاس هم که باز بود و از آنجا وارد ساختمان شدیم.



 اما وقتی‌ تابلوی آموزشی را دیدیم کلی‌ ناامید شدیم. هیچ خبری از سوالات امتحان فردا نبود. تصمیم گرفتیم که نامه‌ای به آقای زرین بنویسیم و به تابلوی آموزشی بزنیم که ما آمدیم ولی‌ شما به وعده تان عمل نکردید. باتری ساعت را هم در آوردیم که فردا نشان بدیم دیشب وارد مدرسه شده بودیم. 









فردا صبح در حالی‌ از خواب بیدار شدیم که نه سوالات امتحان را داشتیم و نه برای امتحان چیزی خوانده بودیم. اوضاع مان خیلی‌ خوب بود، هنوز نرسیده به مدرسه بچه‌ها اطلاع دادند آقای فوم، معلم راهنمای دوره، در دفترشان منتظر ما هستند. به دفتر که رفتم دیدم جمعِ بچه‌ها جمعِ هست. تقریبا همهٔ بچه‌هایی‌ که دیشب آمده بودند در دفتر آقای فوم حضور داشتند. ما هرچه سعی‌ می‌‌کردیم داستان دیشب را توجیه کنیم، آقای فوم پس از کمی‌ مکث با تعجب می‌‌پرسید: شما واقعاً شبانه از دیوار مدرسه بالا رفتید و وارد مدرسه شدید؟ خلاصه، آخرِ داستان بعد از گذراندن یک زنگ خارج از کلاس، با وساطت آقای زرین بخشیده شدیم و به کلاس برگشتیم. 


نمرهٔ امتحان هندسهٔ من ۱۳ شد، که البته به نسبتِ کلاس بد هم نبود. ولی‌ خاطره‌اش خیلی‌ بیشتر از این حرف‌ها می ارزد. 






4 نظرات:

Haji گفت...

Agha do ta az aks ha ro nemishe did. Mishe dobare upload koni?

Ali گفت...

یادش بخیر...من شدم ۷ یا ۸...ولی واقعا اون شب خدا خدا می کردم که سوالارو گذاشته باشن...نذاشته بودن...

مهدی گفت...

بابا دم شما گرم. عجب دل و جراتی!

Doost گفت...

Ajab!!! Man aslan too jaryan in khatere naboodam