Wednesday، October 24، 2007

دینداری

تقریبا هر بار پدر بزرگم را می‌ بینم این حدیث را برایم نقل می‌ کند، که امام علی‌ می‌ فرمایند: '"دینداری در آخر زمان از نگاه داشتن آتش در کف دست سخت تر است'". من هم هر بار ذهنم به اینجا می‌ رود که احتمالا روزی پدر بزرگِ پدر بزرگم این حدیث را برای او تعریف کرده است، شاید به خیال اینکه دوران پدر بزرگم آخر زمان باشد. حال پدربزرگم این را برای من تعریف می‌ کند و چه می‌ دانی‌ شاید روزی هم من این حدیث را برای نوه ام تعریف کنم.

ولی‌ جدای اینکه اکنون دوران آخر زمانه هست یا نه سختی‌ دین داری را من احساس می‌ کنم. کلا دین دار بودن در دورانی‌ که دینداری چیز با حالی‌ یا به قول این خارجی‌ ها Cool قلمداد نشود سخت است. شاید نه تنها دینداری Cool نیست بلکه حال گیری هم شده باشد. البته خیلی‌ از مشکلات دین داری امروز با گذشته یکی‌ است، اما احساسم آن است که مقتضیات خاص زمان ما بر این دشواری ها افزوده است . بگذارید که بحثم را نه تنها به زمان بلکه به مکان نیز محدود کنم. هرچند که اعتقاد دارم خیلی‌ از مواردی که مطرح می‌ شود با مثال های متفاوت قابل بسط به ایران هم هست اما این پست را در مورد زندگی‌ خود در آمریکا می‌ نویسم.

در زمان ما خیلی‌ از ارزش ها تغییر کرده است. و این موجب یک نوع بی‌ شرمی‌ نسبت به انجام گناه شده است. مثلا در کدام زمان چون امروز ملت به شغل های فاسد خود (مثلا هنرپیشه های ( p o r n انقدر افتخار می‌ کردند. یا امروز خیلی‌ از غربی‌ ها برهنگی‌ و عریانی‌ (بی‌ بندوباری) را از تمدن می‌ دانند و حیا را از عقب ماندگی‌ و نفهمی‌. می‌ گویند من به آنچه هستم افتخار می‌ کنم. این بدن من است و به آن افتخار می‌ کنم. چرا باید آنرا از دیگران پنهان کنم؟

حال اگر عریانی‌ Cool شد حجاب داشتن مضاعف سخت می‌ شود.

شاید دومین تفاوت انسان های امروز و دیروز جسارت آنها باشد. فکر کنم چون در گذشته مردم کمتر خود محور بودند راحت تر دین را می‌ پذیرفتن. به بیان راحت تر '" خدا را بنده بودند". امروزه همش بحث سر '"من'" است. خدا هم دیگر حق ندارد به من بگوید که چه بکنم و چه نکنم. هر چند که شاید مقدار کمی‌ از دین باید ها و نباید ها باشد ولی انقدر خودگرا شده اند که از دین تنها همین را می‌ بینند. قضیه ایمان و ترس از خدا کاملا بی‌ معنی‌ می‌ شود. منطق '"من'" حق مطلق است. شاید اگر کمی‌ دیگر پیش رود خدا را هم بخواهند با رای و دموکراسی‌ انتخاب کنند.


حال که فکر می‌ کنم تفاوت ها خیلی‌ زیاد تر از آن است که بتوان شمرد. دلبستگی‌ انسان به دنیا بیشتر شده ( مادیات جذاب ترند). مشغولیات زیادتر شده و زمان کمتر برای فکر کردن هست. زندگی‌ ها اجتماعی‌ تر و انسان ها جوزده تر شده اند و غیره. نمی‌ دانم چه قدر بحث را تا اینجا پذیرفته اید. اما مورد آخری را که می‌ خواهم عرض کنم عاملی‌ ست که از همه بیشتر دینداری را برای من به شخصه سخت کرده. دینداری برای من امروز سخت تر است بخاطر آبروی که ملت از دین برده اند .بخاطر سو استفاده های که ملت از اسم دین کرده اند . امروز برچسب دیندار بودن چیز مثبتی‌ نیست . کم ندیده ام دوستان دینداری را که دینداری خود را به همین دلیل پنهان می‌ کنند. آسان نیست تحمل پیش قضاوت های مردم . عده ای دین را بازیچه ی خود کرده اند. نه خدای می‌ شناسند نه پیغمبری و نه حتی‌ از معادی می‌ ترسند ولی‌ ادعای دیندار می‌ کنند. خیلی‌ دلم پر است از این موضوع، آنچنان که نمی‌ دانم از که به کجا شکایت کنم . اصلا چه فایده ای دارد این شکایت کردن ها. پس بگذار چند نکته بگویم: رفیق، اگر دیندار نیستی‌ پیش قضاوت نکن و هر چه مدعیان دینداری انجام دادند به پای دین ننویس. ولی‌ اگر دین دار هستی‌ قبل از آبروی خودت دلت برای آبروی دین بسوزد . به فکر آن بنده ی مخلصی‌ باش که چوب نفاق تو را خواهد‌ خورد. رفیق دیندار این وظیفه ی من تو ست که چهره ی دین را از این کثیفیی‌ ها بشوییم. نترس و یا علی‌ بگو . نه ترس و محکم در گوش او بزن که از دین سو استفاده می‌ کند. فرقی‌ ندارد که در چه لباس باشد. بیا بشویم صورت دین را. این بارنه‌ با ریا بلکه با اخلاص خود. رفیق اگر دینداری از دینداری خود خجالت نکش. به دینداری خود افتخار کن. که این امانتیست در دست ما. بیا کاری کنیم شاید این آتش کمتر بسوزاند دست نوه هایمان را.

Friday، October 12، 2007


آقای محسن ق‌

امسال آقای محسن ق برای ایام رمضان به آمریکا تشریف آورده بودند . خداوند توفیق داد که ما توانستیم آخرین شب قدر را خدمت ایشان باشیم و تا حدودی از نزدیک با ایشان آشنا شویم. تجربه ی بسیار جالبی‌ بود. واقعا اعتقاد دارم که یکی‌ از برکات این ماه برای بنده بود.

شاید موضوعی‌ که اکثر خوانده ها به آن علاقمند باشند این است که ایشان چگونه ویزا گرفته است و آیا مشکلی‌ برایش ایجاد کردند و از این حرفها. ولی‌ من اصلا در مورد این مسایل نمی‌ خواهم صحبت کنم. آنچه من می‌ خواهم بنویسم افکاریست که چند روز بعد از ملاقات با ایشان فکرم را مشغول کرده بود.

اجازه دهید اول حقایقی‌ را عرض کنم که یک وقت اشتباه از حرفم برداشت نشود . بنده از مصاحبت با آقای ق واقعا استفاده کردم. حدیثی‌ از امام صادق خواندم که عالم واقعی‌ کسی‌ است که چهره ی او تو را یاد (دین و ایمان و) آخرتت بیاندازد و ایشان حقیقتا این خصلت را برای من داشت . جدای آنکه شخصیت بسیار با صفا، شوخ و کلا جذابی هستند.

اما اصل داستان اینکه می‌ خواهم گله ای کنم امروز از علما. هر سال که به ایران می‌ روم بقچه ای پر از سی‌ دی های سخنرانی‌ علما را می‌ خرم و با خود به اینجا می‌ آورم. می‌ توانم به جرات بگویم که ترم قبل روزی حداقل یک ساعت به سخنرانی‌ گوش می‌ کردم. از سخنرانی‌ های شهید مطهری گرفته تا آقای فاطمی‌ نیا و امجد. شاید اینگونه دیدار آقای ق‌ داغ من را تازه کرد که باز همچون تشنه ای به کوزه ی سربسته ی آب رسیدم و تشنه تر باز گشتم. لقمه را نمی‌ پیچانم نکته اینکه علما به زبان من (امروزی) حرف نمی‌زنند . آنچه آنان می‌ خواهند این است که من زبان آنان را بیاموزم، ولی‌ اگر من هم بیاموزم دنیا نخواهد آموخت. پس آن وقت یک دنیا داریم و این بار دو نفر که دنیا زبان آنها را نمی‌فهمد . داستان این است که اگر اپریتینگ سیستم (operating system ) من ویستا شد حال تو بیا و هی‌ سافتور (Software) تحت داس (DOS) طراحی‌ کن. اصلا وب سایت هم بزن و دانلود مجانی‌ هم برایش بگذار. به چه درد من می‌ خورد این سافت ور تو. فضای بحث های اعتقادی علما از 30 سال پیش (شهید مطهری) تا کنون هیچ تفاوتی‌ نکرده است. تازه بد تر از آن اینکه شاید امروزی ترین آنها از 30 سال پیش تا کنون خود شهید مطهری باشد و بس. رساله ی فقها هم که پیش کش.

شرط امروزی صحبت کردن این نیست که حرف های امروزی ها را بزنی‌. فقط نسخه ای بپچ که دوایش در داروخانه ای پیدا شود . داروخانه هم نه بشود از ناصرخسرو خرید.

از ته دل خوشحال بودم که آقای ق به آمریکا آمدند. گفتم شاید فرجی‌ شود .شاید احساس نیازی کنند. ولی‌ وقتی‌ می‌ آیی‌ و به همه به چشم یک مشت ملت آویزان نگاه کنی‌ و کشوری گمراه، و در آخر هم بگوی دوستان برگردید ایران این مملکت را نکبت گرفته است، بدان که یا یک دنیا ملتی‌ که از ایران فراری اند و آرزوی آمریکا آمدن را دارند زبان تو را نمی‌ فهمند یا تو زبان آنان را . بحث این نیست که چه کسی‌ راست می‌ گوید و چه کسی‌ اشتباه، بحث این است که نه تو حرف مرا می‌ فهمی‌ نه من حرف تو را.

البته این آخری را به منظور یک مثال عرض کردم والا بحث به این یک نکته ختم نمی‌ شود.


لینک سخنرانی

http://www.shiatv.net/view_video.php?viewkey=fc3a48ee38d7044e8727

http://www.shiatv.net/view_video.php?viewkey=3397beb79f116f3a3399



Tuesday، October 02، 2007

شب قدر

هر چه فکر کردم دلم نیامد این نوشته ی شهید چمران را اینجا نگذارم. آقا ما رو هم دعا کنید امشب.


از طغيان عشق شنيده بودم و قدرت معجزه آساي عشق را مي دانستم، اما چيزي كه در آن شب مهم بود، اين بود كه وجود من، روح شده بود و روح من آتشفشان.

مي خواست همچون نور از زمين خاكي جدا شود و به كهكشان پرواز كند... شب قدر من، شبي كه سلولهاي وجودم در آتش عشق، تغيير ماهيت داده بود و من چيزي جز عشق گويا نبودم. دل من، كعبه عالم شده بود، مي سوخت، نور مي داد و وحي الهي بر آن نازل مي شد و مقدس ترين پرستشگاه خدا شده بود.

امواج خروشان عشق از آن سرچشمه مي گرفت و به همه اطراف منتشر مي شد. از برخورد احساسات رقيق و لطيف با كوههاي غم و صحراهاي تنهايي و آتش عشق، طوفانهاي سهمگين به وجود مي آمد كه همه وجود مرا تا صحراي عدم به ديار نيستي مي كشانيد و مرا از زندان هستي آزاد مي كرد. اي كاش مي توانستم همه خاطرات الهام بخش اين شب قدر را به ياد آورم.

افسوس كه شيرازه فكر و طغيان احساس و آتشفشان روح من، آن قدر سريع و سوزان پيش مي رفت كه هيچ چيز قادر به ضبط آن نبود... نوري بود كه در آن شب مقدس بر قلبم تابيد، بر زبانم جاري شد و به صورت اشك، بر رخسارم چكيد.

من همه زندگي خود را به يك شب قدر نمي فروشم و به خاطر شبهاي قدر زنده ام و تعالي شب قدر، عبادت من، كمال من و هدف حيات من است.