دینداری
تقریبا هر بار پدر بزرگم را می بینم این حدیث را برایم نقل می کند، که امام علی می فرمایند: '"دینداری در آخر زمان از نگاه داشتن آتش در کف دست سخت تر است'". من هم هر بار ذهنم به اینجا می رود که احتمالا روزی پدر بزرگِ پدر بزرگم این حدیث را برای او تعریف کرده است، شاید به خیال اینکه دوران پدر بزرگم آخر زمان باشد. حال پدربزرگم این را برای من تعریف می کند و چه می دانی شاید روزی هم من این حدیث را برای نوه ام تعریف کنم.
ولی جدای اینکه اکنون دوران آخر زمانه هست یا نه سختی دین داری را من احساس می کنم. کلا دین دار بودن در دورانی که دینداری چیز با حالی یا به قول این خارجی ها Cool قلمداد نشود سخت است. شاید نه تنها دینداری Cool نیست بلکه حال گیری هم شده باشد. البته خیلی از مشکلات دین داری امروز با گذشته یکی است، اما احساسم آن است که مقتضیات خاص زمان ما بر این دشواری ها افزوده است . بگذارید که بحثم را نه تنها به زمان بلکه به مکان نیز محدود کنم. هرچند که اعتقاد دارم خیلی از مواردی که مطرح می شود با مثال های متفاوت قابل بسط به ایران هم هست اما این پست را در مورد زندگی خود در آمریکا می نویسم.
در زمان ما خیلی از ارزش ها تغییر کرده است. و این موجب یک نوع بی شرمی نسبت به انجام گناه شده است. مثلا در کدام زمان چون امروز ملت به شغل های فاسد خود (مثلا هنرپیشه های ( p o r n انقدر افتخار می کردند. یا امروز خیلی از غربی ها برهنگی و عریانی (بی بندوباری) را از تمدن می دانند و حیا را از عقب ماندگی و نفهمی. می گویند من به آنچه هستم افتخار می کنم. این بدن من است و به آن افتخار می کنم. چرا باید آنرا از دیگران پنهان کنم؟
حال اگر عریانی Cool شد حجاب داشتن مضاعف سخت می شود.
شاید دومین تفاوت انسان های امروز و دیروز جسارت آنها باشد. فکر کنم چون در گذشته مردم کمتر خود محور بودند راحت تر دین را می پذیرفتن. به بیان راحت تر '" خدا را بنده بودند". امروزه همش بحث سر '"من'" است. خدا هم دیگر حق ندارد به من بگوید که چه بکنم و چه نکنم. هر چند که شاید مقدار کمی از دین باید ها و نباید ها باشد ولی انقدر خودگرا شده اند که از دین تنها همین را می بینند. قضیه ایمان و ترس از خدا کاملا بی معنی می شود. منطق '"من'" حق مطلق است. شاید اگر کمی دیگر پیش رود خدا را هم بخواهند با رای و دموکراسی انتخاب کنند.