Sunday، September 30، 2007

ما فات

اگر صبح ده دقیقه دیرتر از خواب بلند شوم به اتوبوس ساعت 8:30 نمی‌ رسم و نت های کلاس اولم را باید از دوستان بگیرم.

اگر قبض برقم را سر وقت ندهم 5 دلار جریمه می‌ شوم.

اگر فرم ثبت نام دانشگاه برای فوق لیسانس را تا 2 ماه دیگر پر نکنم باید تا سال دیگر صبر کنم.

اگر Daily show را امشب ساعت 10 از تلوزیون نبینم می‌ توانم آنرا فردایش از اینترنت دانلود کنم.

...

اصولا چه بهتر از اینکه بشود ما فات را جبران کرد.

ولی‌ بعضی‌ وقت ها فرصت ها غیر قابل جبران است.

اصلا فلسفه ی حسرت همین است . حسرت همان داغ فرصت از دست رفته است.

همان آه ای کاش. همان غمگینی‌ پشیمانی‌. همان سنگینی‌ آ خرین خداحافظی‌...

ای کاش امسال حسرت رمضان از دست رفته ای بر دلم نماند باز. که چه کسی اطمینان دارد از آمدن رمضان دیگری...

Friday، September 28، 2007

New York

به قول یکی‌ از بچه ها هر بار احمدی نژاد به New York می‌ آد شهر تا یک هفته بعد هم به حالت عادی خود بر نمی‌ گردد. سال پیش هم همینجور بود. انواع و اقسام احزاب و گروه ها بودند که به مناسبت ورود ایشان برنامه داشتند. شاید فعالترین آنها گروه های حامی‌ اسراییل بودند که از چند ماه پیش از آن سخت مشغول برنامه ریزی تبلیغاتی‌ ‌شده بودند. ولی‌ دردناک تر از همه حضور گروه های ایرانی‌ بود. بین گروه های ایرانی‌ هم بلبشوی بود. یسری از طرفداران شاه بودند٬ گروهی‌ از حامیان منافقین. بعضی‌ ها شعار آزادی زندانیان سیاسی‌ می‌ دادند٬بعضی‌ از تحت فشار بودن بهایی‌ ها در ایران شاکی. خوب حقوق زنان و آزادی مطبوعات هم که معمولا نمک اینجور سفره هاست. خلاصه اوضاعی بود.

هر کدام تابلو های بدست گرفته و پرچم های را افراشته٬ آنچنان جان بر کف و شجاعانه در خیابان های آمریکا علیه احمدی نژاد نعره می‌ زدند که انگار CIA و FBI عمال جمهوری اسلامی‌ اند و آنان قهرمانان ملی‌ و پطرس فداکار. خود را سوژه های روزنامه ها و خبرگزاری های صهیونیستی‌ کرده بودند و کاخ سفید را منجی‌ آزادی ایران. نمی‌ دانم چه طور امسال بعد از حملات بچگانه ی Bollinger به احمدی نژاد یا بهتر بگویم به ایران یاد خاطرات پارسال افتادم. با همه ی اختلاف نظر های که با آقای احمدی نژاد دارم افتخار می‌ کنم به اینکه پارسال به استقبال رییس جمهور کشورم رفتم نه دشمنان وطنم.