ديگه واسه خودم مردی شدم
فکر می کنم يکی دو سال بعد از این بود که از آمريکا به ايران رفته بوديم. من احتمالا 6 يا7 سالم بود. کمتر از يک سال ديگر مانده بود به کلاس اوّلی شدنم. ديگه واسه خودم مردی شده بودم. حداقل من این جور فکر می کردم و دلم می خواست این را به ديگران اثبات کنم.
اوّلين سفرم به مشهد... خيلی چيز ها رو برای اوّلين بار در زندگي می ديدم. جمعيتی به آن عظمت٬ بناهای ديدنی٬ مردمی متفاوت٬ يا آن همه چراغ٬ فوّاره و کبوتر. شايد به خاطر همين هست که هنوز این خاطره را به ياد دارم
خيلی ذوق زده و خوشحال بودم. ذوق زده کلمه ی خوبيست. بابا به سختی می توانست کنترلم کند. اصرار داشت که دستش را ول نکنم ولی این کارها برای بچه ها بود. من ديگه واسه خودم مردی شده بودم. مرد که دست باباش رو نمی گيرد
شب بود. سر قرار منتظر مادر و خواهرم بوديم که از قسمت زنانه بيايند. يادم نيست کدام صحن. بابا گوشه ای مشغول خواندن دعا بود و من هم مشغول "ليز بازی" روی سنگ مرمر های صحن. از دور دو پسر بچه را ديدم که مشغول آب بازی کنار حوض وسط صحن بودند. کيسه های حمل کفش را پر از آب و به طرف هم پرتاب می کردند. خواستم از بابا اجازه بگيرم که با آنها بازی کنم ولی من ديگه واسه خودم مردی شده بودم. اجازه گرفتن برای بچه هاست. "مثل مرد می روی آب بازيت را می کنی و کارت هم که تمام شد بر می گردی"
بازيم که تمام شد خواستم بر گردم امّا کدام طرف؟ بابا کجا رفت؟ "نه بابا! ترس چيه٬ جک می گی؟ نگرانی کجاست؟ مرد که گم نمی شه! حتما بابا رفته دو رکعت نماز داخل بخونه بر می گرده. ديگه اونم فهميده که من واسه خودم مردی شدم. اصولا آدم بزرگ ها اینجوريند ديگه
مدّتی گذشت. بابا بر نگشت. شايد بابا گم شده؟ شايد مامان برگشته و يادشان رفته برای من صبر کنند؟ شايد جدّی جدّی من گم شده ام؟ در همين احوال بودم که پيرمردی آمد طرفم. از چهره ی نگرانم فهميد که احتمالا گم شده ام. بعد از چند کلام سؤال و جواب من توضيح دادم که گم نشده ام فقط نمی دانم بابا مامانم کجا هستند. پيرمرد من را برد به محل افراد گم شده.
کم کم همه چيز داشت تغيير می کرد. خوشحالی به ناراحتی. ذوق به بغض. بی خيالی به نگرانی. شيطونی به پشيمونی. مردم جالب به غريبه های ترسناک. اصلا می دانی انگار که من يک دفعه به دنيای ديگری وارد شدم. از دنيای خوشی و بی خيالی و بازيگوشی... به دنيای نگرانی و دلهره و غربت.
رسيديم به اتاق افراد گم شده. يک اتاق کوچک و تاريک. بوی بد عرق. صدای گريه ی بچه ها و يک متصدّی بد اخلاق. ديگر کم کم داشتم قبول می کردم که تو بد شرايطی هستم. وضعيت خودم را با بچه های ديگری که آنجا مشغول گريه بودند مقايسه می کردم و بغض گلویم را مي گرفت. ولی گريه نمی کردم. آخه می دانيد من ديگه واسه خودم مردی شده بودم.
متصدّی يک سری اطلاعات از من پرسيد و گفت برو با آن بچه ها دوست شو تا بابا مامانت بيایند و ببرنت. آن بچه ها گريه نمی کردند. بر خلاف این چند تای که گوشه ی اتاق کز کرده بودند. بجز ما بچه ها چند تا پيرمرد و پيرزن هم آنجا بودند. با سن خيلی بالا. برایم خيلی عجيب بود٬ چون فکر ميکردم بزرگتر ها گم نمی شوند. هنوز به آنها نرسيده بودم که شروع به مسخره کردن لباسم کرده بودند. خيلی نمی فهميدم که چه می گویند. لهجه ی متفاوتی داشتند. اوّل فکر ميکردم که از روی رفاقت می خندند. ولی بعد فهميدم که دستم انداخته اند. از موی شانه شده ام تا کمربند سرشانه ایم برایشان خنده دار بود. ولی من از روی ناچاری احساس نزديکی به آنان ميکردم. هرچه باشد آنها نيز مانند من گم شده بودند. از يک نفرشان پرسيدم: حالا چه می شود؟ آيا کسی ما را پيدا مي کند؟ گفت: " آن پيرزن را ببين. (اشاره به پيرزن بسيار پيری که گوشه ای نزديک ما نشسته بود) او نزديک به صد سال است منتظر پدر مادرش هست که بيايند." دقيقا آنچه نمی خواستی بشنوی را شنيدی. همان چيزی که نگرانش بودی ولی عمدا به آن فکر نمی کردی که به خودت روحيه بدهی. هنوز جمله ی طرف تمام نشده بود که متوجه اشک هايم شدم که پايين می آمدند. سريع پاکشان کردم و به خودم گفتم مرد که گريه نمي کند! آخه می دانيد من ديگه واسه خودم مردی شده بودم. ولی بی فايده بود. اشک ها خودشان می آمدند. انگار خودم هم قبول کرده بودم که مرد شدن به اين راحتی نيست. ترجيح می دادم مرد نباشم و گريه ام را بکنم. با صدای بلند. ولی هنوز نمی شد. خواستم بيرون بروم و خودم دنبال پدر مادرم بگردم ولی متصدّی نگذاشت. جلوی درب نشسته بود و به بيرون نگاه می کرد. من هم گوشه ای نشستم و به درب نا اميدانه خيره شدم. در انتظار يک آشنا که دنبالم بيايد.
يک ساعت و نيم گذشته بود. نه شماره تلفنی نه آدرسی٬ هيچی همراه نداشتم. از همه بد تر اینکه از زبان مردم و تابلوهای روی در و ديوار هيچ چيز نمی فهميدم. همه به آلمانی بود. می ترسيدم از جايم تکان بخورم. ممکن بود بابا مامان بيايند جلوی گيت خروجی و من را پيدا نکنند و بروند جای ديگری بدنبالم. فرودگاه دوسلدورف فرودگاه بزرگيست. بحث این نبود که پيدايشان نکنم٬ نمی خواستم لحظه ای را از دست بدهم. فکر کنم در طول این يک ساعت و نيم که پروازم نشسته بود هر پنج دقيقه ساعتم را چک کرده بودم. از آن وقت ها بود که زمان دير می گذشت. انتظار. هر چند سخت بود امّا تا حدودی شيرين. هر لحظه ممکن بود پدر و مادرم را جلوی در ببينم. پس از هر لحظه ی این يک ساعت و نيم استفاده کرده بودم. با سختی امّا به شيرينی. اصلا بيش از این ها انتظار این لحظه را کشيده بودم. يک عمر. پنج سال. شايد پنجاه سال چون از هر لحظه اش استفاده کرده بودم. پنج سالی که هر لحظه اش بخودم گفتم ديگر واسه خودت مردی شدی. دلتنگی يعنی چه؟ مرد نيازی به محبّت ندارد. عشق بی منّت برای داستان هاست. نوازش و دلداری برای کودکان است. بعضی وقت ها فکر می کردم معنی اینکه کسی دوستت بدارد را فراموش کرده ام. معنی آرامش. معنی بازی گوشی و هيجان. معنی اعتماد کردن بی احتياط. معنای نترسيدن از خود بودن. معنی بخشش بی منّت. معنی مرد نبودن. اصلا چه افتخاريست مرد شدن. صدها بار خواستم بگويم٬ نه٬ خواستم داد بزنم که من می خواهم نامرد باشم٬ اما نشد.
دوسلدورف آلمان٬ ساعت نه و بيست و پنج دقيقه٬ بعد از يک ساعت و سی و پنج دقيقه انتظار٬ پدر و مادرم را جلوی گيت خروجی فرودگاه پيدا کردم. گویی پنج نه٬ پنجاه سال بود که نديده بودمشان. لبخند پدر٬ آغوش مادر٬ آرامشی آشنا ولی فراموش شده. اصلا می دانی انگار که من يک دفعه به دنيای ديگری وارد شدم. دنيای آشنا ولی فراموش شده. شاید دنيای کودکی. در فکر این بودم که کاش می شد از این عالم بر نگشت٬ که مادرم در همان حال که مرا در آغوش داشت گفت: "ماشاءللّه پسرم واسه خودش مردی شده"