Sunday، April 29، 2007

باد و زندگی

در فضای سبز کنار دانشکده يمان نشسته ام. به ملّتی که با سرعت در حرکتند نگاه می کنم. چينی٬ آمريکای٬ مکزيکی. پسر و دختر. بعضی خندان٬ بعضی جدّی... يکی مشغول صحبت با موبايل٬ يکی مشغول خواندن جزوه...

همانطور که نشسته ام متوجه سوزش آرام بخش خورشيد می شوم. همچنين نوازش آرام باد. بی اختيار به خورشيد نگاهی می کنم و در ادامه ی حرکتم سرم را روی چمن ها می گذارم و روی آن دراز می کشم.

تيزی چمن های کوتاه شده را بر روی پوستم احساس می کنم. بادی همچنان نوازش دهنده... آسمانی کاملا آبی... سعی می کنم کادر چشمم را از ساختمان ها و شاخه برگ های درختان خالی کنم ٬ تا فقط آبی ببينم... نمی شود.

چشمانم را می بندم. بوی علف ها٬ نمناکی چمن ها٬ و نوازش باد را احساس می کنم. صدای ماشين های خيابان٬ رهگذران٬ حتی پرندگان روی درخت سمت راستم را ميشنوم. صدای خنده٬ گاز ماشين٬ جيک جيک پرندگان... کم کم صداها تبديل به آرامشی همچون سکوت می شوند. ولی باد همچنان می وزد...

دستم را از کنار بدنم بر روی قفسه ی سينه ام می گذارم. از حس کردن يکنواختی تنفس و ضربات قلبم لذت می برم.

این دست من است که حس می کند. دستم را بلند می کنم. در بکراند آبی چشمم جايش می دهم. مدّتی بدون حرکت به آن نگاه می کنم. خيره.

اراده می کنم که انگشتانم را تکان دهم. کمی مکس می کنم و بعد آن را به آرامی کمی می بندم و دوباره باز می کنم.

من زنده ام. زنده. بس است این مردگی. می خواهم آنچه مانده است را زندگی کنم. زندگيی لايق يک زنده...

Monday، April 16، 2007

شک
يادمه دوران نوجوانی٬ همون موقع های که آدم شروع می کنه به سؤال کردن و بعضی وقت ها شک کردن به همه چيز٬ يه شب سؤالات فشار آورده بود و بد بی خوابی زده بود به سرم.
خلاصه يه جورایی این ایده آمد به ذهنم که اگه من امشب بتونم شيطان رو ببينم تمام سؤالاتم جواب داده می شه.
از خدا و پيغمبرش گرفته تا قرآن و معاد. چون اگه شيطانی باشه پس قرآن حقه که خبر داده از همچين موجودی. اگه قرآنم حق شد هم رسولش حق می شه هم خداش.
خلاصه ما تو این فکرا بوديم که تصميم گرفتیم يه دستشويی بریم و بعد بخوابیم.
آقا چشمتون روز بد نبينه. ما وارد دستشويی شديم و تا چراغ رو روشن کرديم تو آينه خدمون رو با جناب شيطان اشتباه گرفتيم.
در عرض صدم ثانيه آنچنان خيزی به عقب گرفتيم و همراه با يک نعره ی غول آسا پرشی جانانه رو به عقب کرديم که اگه در دستشويی پشت سرمون بسته نبود که ما را همچون کارتون های تام و جری مثل کاغذ اطلاعات به خود بکوباند٬ احتمالا رکورد پرش از عقب جهان رو شکسته بودیم. وقتی چشمان مبارک رو بعد از دقايقی باز کرديم با چشمان از کاسه درامده و خواب آلود اهل بيت رو به رو شديم که دور پيکر متلاشی شده ی ما بر زمين جمع شده بودند.
احتمالا در دل مشغول راز و نياز که "خدايا مريضی همه مرضای اسلام بالاخص این جوان ناکام رو شفا بده". جالب اینکه اهل بيت آنچنان از حال ما نا اميد بودند که هيچ کس حتی از ما نپرسيد که سوسک ديدی يا شيطان را؟

************************************************************

نکته اینکه هر چند شک قدم اوّل به سوی يقين هست٬ ولی بعضی وقت ها خيلی شک ها زاده ی بعد شيطانی وجود خودمان می باشد تا حسّه تعقل و حقيقت يابی ما.
این جمله رو از کسی داشته باشيد که نود در صد عمر خود را صرف سؤال کردن و زير سؤال بردن کرده است

Tuesday، April 10، 2007

تا حالا پيش اومده؟
تا حالا شده يه تيغ بره داخل دستت و هر کاری کنی بيرون نياد؟
شده برگه ی امتحان رو که بهت می دند ببينی هيچ کدوم از سؤال ها رو نمي دونی؟
کلافه شدی چون يکی از رفقا بهت گفته که يه چيزی می خواد بهت بگه ولی وقتش که شد؟
شده بارون بياد يا پات بره تو چاله ی آبی جورابات و کفشات خيس آب بشه و برا مدّتی هم نتونی عوضشون کنی؟
شده معلمت برگه ی امتحانت رو پس بده و چشمت که به نمرت افتاد برا چند ثانيه ماتت ببره و سريع مود عوض کنی؟
دستت با لبه ی کاغذ تا حالا بريده؟
آبروت تا حالا رفته؟
تو خيابون شده با يکی حرفت بشه و طرف يه فحش سنگين بارت کنه؟
سوتی هايی دادی که وقتی يادت می آد بخوای همون لحظه با مشت به زنی به ديوار؟
تا حالا چيزی الکی الکی از دستت افتاده و بشکنه؟
تا حالا بد ضايع شدی؟
تا حالا بازی برده ی فوتبال رو که خيلی هم حساسه بخاطر اشتباه مسخره ی رفيقت باختی؟
بهترين رفيقت تا حالا نامردی در حقت کرده؟
شده ترافيک بد کلافه ات کنه؟ تصادف کردی؟
قلبت تا حالا شکسته؟
تا حالا زنبور نيشت زده؟

شده يه بار بعد از هیچ کدوم از این اتفاق های مسخره و کوچيک لبخند بزنی بگی الحمدللّه رب العالمين؟
عجيبه چه جوری ذکرش می تونه به انسان به این ضعيفی آرامشی به این زيبای بده
الحمدللّه رب العالمين

Tuesday، April 03، 2007

آقا نخون این رو اگه عاشقی که می خوام فحش بدم.

هر چند که نمی دونم اصلا چی می خوام بگم. و از کجا بايد شروع کنم...

این سوّمين رفيقی هست که در دو هفته گذشته این چنين پريشان و آشفته پيشم درد و دل کرده. لت و پار. متلاشی. درب و داغون. جلوی خودشون رو می گيرند و نشون نمی دند ولی له و لوردند. چيزی ازشون نمونده. شخصيتشون بباد رفته. عقل و دينشون به فنا. آقا يکی پيدا بشه ما رو هم روشن کنه. این عشق چه مرضی هست؟

کجاش جالبه؟ چيش ديدنيه؟ نکته تستيش کجاست ؟ من نمی فهمم این همه شاعر و نويسنده و عارف چيزه ديگه ای پيدا نکردند بهش گير بدند؟

من نمی فهمم چرا غير قانونی نيست؟ اصلا بايد حرام بشه. آقا هر کی عاشق شد سه روز وقت داره سر عقل بياد و الّا يه لطفی بهش می کنيم و بعد از سه روز راحتش می کنيم. چه طوره؟ شرط می بندم خودشون هم رضايت نامه کتبی می دند.

اصلا با انسانيت در تضاد هست. انسان بجز عقل و آبرو چی داره که اونم از دست بده؟

حالا ما نشستيم هی می گيم داداش سر عقل بيا. بی خيال شو. این همه آدم ريخته بيا و منّت بذار به يکی ديگه گير بده.خدا رو شکر نعمت که فراوونه. همه رغمش هم ريخته. از هندی و چينی تا مکزيکی و عرب. جديدا متعه هم که مستحب مؤکّد شده.
نه؟ باشه. ولی حداقل زير چشمی يه نگاهی هم به مسخره بازی های ديگه ی دنيا بنداز. ولی حيف... تو گوش ديوار خونده بودی درش رو تکون می داد ولی طرف يکم ديگه ادامه بدی با مشت و لقد ازت حرف شنوی می کنه

انگار من به يارو گفتم کلاس بذاره. حالا بگذريم از اینکه من نمی فهمم چرا اون طرف دیگه انقدر خره. بابا ديگه چی می خوای؟ به جان خودم يکی به ما بگه بغل دستيت آدم باحاليه ما تا چند روز از خوشحالی جفتک می ندازيم. اینا که دارند می پرستنشون درد اینا دیگه چيه؟

من که گفتم می خوام فحش بدم نخون. حالا چرا خون جلو چشمت رو گرفته؟

آقا اگه فردا تو اخبار گفتن يه شهروند ایرانی در آمريکا مفقود شده ربطی به 15 ملوان انگليسی نداره شما می دونين جريان چيه...