در فضای سبز کنار دانشکده يمان نشسته ام. به ملّتی که با سرعت در حرکتند نگاه می کنم. چينی٬ آمريکای٬ مکزيکی. پسر و دختر. بعضی خندان٬ بعضی جدّی... يکی مشغول صحبت با موبايل٬ يکی مشغول خواندن جزوه...
همانطور که نشسته ام متوجه سوزش آرام بخش خورشيد می شوم. همچنين نوازش آرام باد. بی اختيار به خورشيد نگاهی می کنم و در ادامه ی حرکتم سرم را روی چمن ها می گذارم و روی آن دراز می کشم.
تيزی چمن های کوتاه شده را بر روی پوستم احساس می کنم. بادی همچنان نوازش دهنده... آسمانی کاملا آبی... سعی می کنم کادر چشمم را از ساختمان ها و شاخه برگ های درختان خالی کنم ٬ تا فقط آبی ببينم... نمی شود.
چشمانم را می بندم. بوی علف ها٬ نمناکی چمن ها٬ و نوازش باد را احساس می کنم. صدای ماشين های خيابان٬ رهگذران٬ حتی پرندگان روی درخت سمت راستم را ميشنوم. صدای خنده٬ گاز ماشين٬ جيک جيک پرندگان... کم کم صداها تبديل به آرامشی همچون سکوت می شوند. ولی باد همچنان می وزد...
دستم را از کنار بدنم بر روی قفسه ی سينه ام می گذارم. از حس کردن يکنواختی تنفس و ضربات قلبم لذت می برم.
این دست من است که حس می کند. دستم را بلند می کنم. در بکراند آبی چشمم جايش می دهم. مدّتی بدون حرکت به آن نگاه می کنم. خيره.
اراده می کنم که انگشتانم را تکان دهم. کمی مکس می کنم و بعد آن را به آرامی کمی می بندم و دوباره باز می کنم.
من زنده ام. زنده. بس است این مردگی. می خواهم آنچه مانده است را زندگی کنم. زندگيی لايق يک زنده...