چه می توان کرد جز هيچ؟
امروز با يه سری دوستان بحث این بود که اگه آمريکا وارد جنگ با ایران بشه ما چه کار بايد بکنيم. دوستان می گفتند بايد برگرديم ایران. ولی من اصرار داشتم که اتفاقا نبايد برگرديم. اونا می گفتند ما وظيفمون دفاع کردن از مملکتمونه و از اینجا نمی شه دفاع کرد. ولی من می گفتم ایران مثل من و شما زياد وجود داره. آنچه نيست امثال ما در آمريکا ست. ما می تونيم با آگاه کردن آمريکای ها از فضاحت های جنگ از طريق مردم به سياستمدارن فشار وارد کنيم که جنگ تموم شود. نمونه اش جنگ با عراقه. الان آمريکای ها مخالف این جنگ هستند و بخاطر همين فشار زيادی به دولت بوش وارد کردن. همين موجب شد که طرح ایشون برای افزايش دادن سرباز ها در عراق در مجلس تصويب نشه.حقيقت این هست که آنچه من و تو از دستمون بر می آد هيچ تغييری در روند جنگ نخواهد داد. چه ما اینجا باشيم چه اونجا. ولی شايد این طوری بتونيم در بلند مدّت تاثير گذار باشيم. آخر يکی از بچه ها گفت من طاقت نمی آرم اینجا بمونم و به مملکتم حمله بشه. منم گفتم فقط صحبت های منطقی بکن نه احساسی. چون من نمی فهمم چی ميگی
اینو تا همین جا داشته باش
امشب با يکی از بچه ها رفتيم کافی شاپ درس بخونيم. ميزه بقلی ما يک خواهر مسلمونی با حجاب نشسته بود و با دوست سفيد پوستش مشغول درس خوندن بودن. من بعد از شنيدن سخنرانی استاد مطهری در رابطه با شعائر اسلامی تصميم گرفته بودم که هر مسلمانی می بينم چه بشناسم چه نه سلام کنم. (چون واقعا احساسم اینه که مسلمون ها اینجا خيلی غريبند. همش هم تقصير راديو تلوزيون هست. به هر مسلمونی به يه چشمه ديگه نگاه می کنند. و بعضی وقت ها این واقعا خسته کننده می شه. ولی وقتی يکی ديگه رو مثل خودت می بينی کلی قوّت قلبه.) بعد از کمی کلنجار رفتن تصميم گرفتم موقعيت مناسب نيست و بيخيال شدم
خلاصه کافی شاپ بست و ما داشتيم به طرف ماشين حرکت می کرديم و این خواهرمون هم با دوستش جلوی ما بود. که يک دفعه این بنده خدا يه حالت تشنّجی بهش دست داد و خورد زمين. من بی اختيار و بی هدف دويدم طرفش. شايد به نيت کمک... بنده خدا بی هوش افتاده بود رو پلّه ها. دوستش به زور کمی بلندش کرد و سرش رو گذاشت رو زانوی خودش. ولی هر چند وقت يک بار به هوش می اومد و دوباره از حال می رفت. دوستش به چشمهای پرسشگر ملّتی که دورش جمع شده بودن گفت: چيزی نيست قرصش رو نخورده. الان فقط يه کم دورش رو باز کنيد هوا بخوره
در اون لحظه من متوجه شدم که از همه بهشون نزديک ترم. پس هماهنگ با جمعيت عقب نشينی کردم. حالش انصافا بد جوری بود. من که شخصا این مدليش رو نديده بودم. هی به هوش می اومد و از هوش می رفت. ملّت کم کم پراکنده شدن ولی من نمی تونستم چشم ازشون بردارم. يعنی به خودم اجازه نمی دادم که بی خيال شم. احساس می کردم که مسئوليت دارم. نه! نه! خيلی بيشتر از يه احساس مسئوليت ساده. احساس می کردم اون خواهر خودمه که رو زمين افتاده. ولی هيچ کاری از دستم بر نمی اومد. هوا اون قدر سرد نبود ولی شروع به لرزيدن کردم. نظم تنفسم به هم ريخته بود. ساعت يک شب. تو يک مملکته غريب. کنار يک مشت خارجی که احتمالا از پارتی های آخر هفته شون مست و گیج برمی گشتن خواهر من بيهوش روی زمين افتاده و من هيچ کاری نمی تونم بکنم.
هيچ کاری. جز اینکه تو دلم بگم يا غياث المستغيثين هيچ وقت من رو نظاره گر درموندگی عزيزانم نگردان. خیلی زود منظور دوستم رو فهمیدم
امروز با يه سری دوستان بحث این بود که اگه آمريکا وارد جنگ با ایران بشه ما چه کار بايد بکنيم. دوستان می گفتند بايد برگرديم ایران. ولی من اصرار داشتم که اتفاقا نبايد برگرديم. اونا می گفتند ما وظيفمون دفاع کردن از مملکتمونه و از اینجا نمی شه دفاع کرد. ولی من می گفتم ایران مثل من و شما زياد وجود داره. آنچه نيست امثال ما در آمريکا ست. ما می تونيم با آگاه کردن آمريکای ها از فضاحت های جنگ از طريق مردم به سياستمدارن فشار وارد کنيم که جنگ تموم شود. نمونه اش جنگ با عراقه. الان آمريکای ها مخالف این جنگ هستند و بخاطر همين فشار زيادی به دولت بوش وارد کردن. همين موجب شد که طرح ایشون برای افزايش دادن سرباز ها در عراق در مجلس تصويب نشه.حقيقت این هست که آنچه من و تو از دستمون بر می آد هيچ تغييری در روند جنگ نخواهد داد. چه ما اینجا باشيم چه اونجا. ولی شايد این طوری بتونيم در بلند مدّت تاثير گذار باشيم. آخر يکی از بچه ها گفت من طاقت نمی آرم اینجا بمونم و به مملکتم حمله بشه. منم گفتم فقط صحبت های منطقی بکن نه احساسی. چون من نمی فهمم چی ميگی
اینو تا همین جا داشته باش
امشب با يکی از بچه ها رفتيم کافی شاپ درس بخونيم. ميزه بقلی ما يک خواهر مسلمونی با حجاب نشسته بود و با دوست سفيد پوستش مشغول درس خوندن بودن. من بعد از شنيدن سخنرانی استاد مطهری در رابطه با شعائر اسلامی تصميم گرفته بودم که هر مسلمانی می بينم چه بشناسم چه نه سلام کنم. (چون واقعا احساسم اینه که مسلمون ها اینجا خيلی غريبند. همش هم تقصير راديو تلوزيون هست. به هر مسلمونی به يه چشمه ديگه نگاه می کنند. و بعضی وقت ها این واقعا خسته کننده می شه. ولی وقتی يکی ديگه رو مثل خودت می بينی کلی قوّت قلبه.) بعد از کمی کلنجار رفتن تصميم گرفتم موقعيت مناسب نيست و بيخيال شدم
خلاصه کافی شاپ بست و ما داشتيم به طرف ماشين حرکت می کرديم و این خواهرمون هم با دوستش جلوی ما بود. که يک دفعه این بنده خدا يه حالت تشنّجی بهش دست داد و خورد زمين. من بی اختيار و بی هدف دويدم طرفش. شايد به نيت کمک... بنده خدا بی هوش افتاده بود رو پلّه ها. دوستش به زور کمی بلندش کرد و سرش رو گذاشت رو زانوی خودش. ولی هر چند وقت يک بار به هوش می اومد و دوباره از حال می رفت. دوستش به چشمهای پرسشگر ملّتی که دورش جمع شده بودن گفت: چيزی نيست قرصش رو نخورده. الان فقط يه کم دورش رو باز کنيد هوا بخوره
در اون لحظه من متوجه شدم که از همه بهشون نزديک ترم. پس هماهنگ با جمعيت عقب نشينی کردم. حالش انصافا بد جوری بود. من که شخصا این مدليش رو نديده بودم. هی به هوش می اومد و از هوش می رفت. ملّت کم کم پراکنده شدن ولی من نمی تونستم چشم ازشون بردارم. يعنی به خودم اجازه نمی دادم که بی خيال شم. احساس می کردم که مسئوليت دارم. نه! نه! خيلی بيشتر از يه احساس مسئوليت ساده. احساس می کردم اون خواهر خودمه که رو زمين افتاده. ولی هيچ کاری از دستم بر نمی اومد. هوا اون قدر سرد نبود ولی شروع به لرزيدن کردم. نظم تنفسم به هم ريخته بود. ساعت يک شب. تو يک مملکته غريب. کنار يک مشت خارجی که احتمالا از پارتی های آخر هفته شون مست و گیج برمی گشتن خواهر من بيهوش روی زمين افتاده و من هيچ کاری نمی تونم بکنم.
هيچ کاری. جز اینکه تو دلم بگم يا غياث المستغيثين هيچ وقت من رو نظاره گر درموندگی عزيزانم نگردان. خیلی زود منظور دوستم رو فهمیدم


