Sunday، February 25، 2007

چه می توان کرد جز هيچ؟
امروز با يه سری دوستان بحث این بود که اگه آمريکا وارد جنگ با ایران بشه ما چه کار بايد بکنيم. دوستان می گفتند بايد برگرديم ایران. ولی من اصرار داشتم که اتفاقا نبايد برگرديم. اونا می گفتند ما وظيفمون دفاع کردن از مملکتمونه و از اینجا نمی شه دفاع کرد. ولی من می گفتم ایران مثل من و شما زياد وجود داره. آنچه نيست امثال ما در آمريکا ست. ما می تونيم با آگاه کردن آمريکای ها از فضاحت های جنگ از طريق مردم به سياستمدارن فشار وارد کنيم که جنگ تموم شود. نمونه اش جنگ با عراقه. الان آمريکای ها مخالف این جنگ هستند و بخاطر همين فشار زيادی به دولت بوش وارد کردن. همين موجب شد که طرح ایشون برای افزايش دادن سرباز ها در عراق در مجلس تصويب نشه.حقيقت این هست که آنچه من و تو از دستمون بر می آد هيچ تغييری در روند جنگ نخواهد داد. چه ما اینجا باشيم چه اونجا. ولی شايد این طوری بتونيم در بلند مدّت تاثير گذار باشيم. آخر يکی از بچه ها گفت من طاقت نمی آرم اینجا بمونم و به مملکتم حمله بشه. منم گفتم فقط صحبت های منطقی بکن نه احساسی. چون من نمی فهمم چی ميگی
اینو تا همین جا داشته باش
امشب با يکی از بچه ها رفتيم کافی شاپ درس بخونيم. ميزه بقلی ما يک خواهر مسلمونی با حجاب نشسته بود و با دوست سفيد پوستش مشغول درس خوندن بودن. من بعد از شنيدن سخنرانی استاد مطهری در رابطه با شعائر اسلامی تصميم گرفته بودم که هر مسلمانی می بينم چه بشناسم چه نه سلام کنم. (چون واقعا احساسم اینه که مسلمون ها اینجا خيلی غريبند. همش هم تقصير راديو تلوزيون هست. به هر مسلمونی به يه چشمه ديگه نگاه می کنند. و بعضی وقت ها این واقعا خسته کننده می شه. ولی وقتی يکی ديگه رو مثل خودت می بينی کلی قوّت قلبه.) بعد از کمی کلنجار رفتن تصميم گرفتم موقعيت مناسب نيست و بيخيال شدم
خلاصه کافی شاپ بست و ما داشتيم به طرف ماشين حرکت می کرديم و این خواهرمون هم با دوستش جلوی ما بود. که يک دفعه این بنده خدا يه حالت تشنّجی بهش دست داد و خورد زمين. من بی اختيار و بی هدف دويدم طرفش. شايد به نيت کمک... بنده خدا بی هوش افتاده بود رو پلّه ها. دوستش به زور کمی بلندش کرد و سرش رو گذاشت رو زانوی خودش. ولی هر چند وقت يک بار به هوش می اومد و دوباره از حال می رفت. دوستش به چشمهای پرسشگر ملّتی که دورش جمع شده بودن گفت: چيزی نيست قرصش رو نخورده. الان فقط يه کم دورش رو باز کنيد هوا بخوره
در اون لحظه من متوجه شدم که از همه بهشون نزديک ترم. پس هماهنگ با جمعيت عقب نشينی کردم. حالش انصافا بد جوری بود. من که شخصا این مدليش رو نديده بودم. هی به هوش می اومد و از هوش می رفت. ملّت کم کم پراکنده شدن ولی من نمی تونستم چشم ازشون بردارم. يعنی به خودم اجازه نمی دادم که بی خيال شم. احساس می کردم که مسئوليت دارم. نه! نه! خيلی بيشتر از يه احساس مسئوليت ساده. احساس می کردم اون خواهر خودمه که رو زمين افتاده. ولی هيچ کاری از دستم بر نمی اومد. هوا اون قدر سرد نبود ولی شروع به لرزيدن کردم. نظم تنفسم به هم ريخته بود. ساعت يک شب. تو يک مملکته غريب. کنار يک مشت خارجی که احتمالا از پارتی های آخر هفته شون مست و گیج برمی گشتن خواهر من بيهوش روی زمين افتاده و من هيچ کاری نمی تونم بکنم.
هيچ کاری. جز اینکه تو دلم بگم يا غياث المستغيثين هيچ وقت من رو نظاره گر درموندگی عزيزانم نگردان. خیلی زود منظور دوستم رو فهمیدم

Thursday، February 22، 2007

فلسفه ی شتری
آقا بالا غيرتا شما بگيد این چه مرضی. من هر ماه يه روز ورزش می کنم. خيرسرم می خوام این ورزش موجب تندرستيم بشه. امّا تا يک هفته فلجم می کنه. کم مونده بود بنده خدا پيرمرد چند روز پيش که سوار اتوبوس شدم بلند شه صندليش رو بده من بشينم. يکی نيست بگه مرد حسابی آخه مگه می شه جبران يه ماه رو يه روزه کرد. آخه به قول بروبچ ایسنا رهرو آن است که آهسته و پيوسته رود. حيف .حيف که نمی فهمه . باز ورزش نمی کنه تا يه ماه ديگه بعد تا دو هفته بعدش می شله. من نمی فهمم این فلسفه ی شتری رو من از کجا به ارث بردم. اصلا می دونی چيه حقمه

Monday، February 19، 2007


سلامتی استاد صلوات

استاد بنده خدا که ترکونده از تخته و گچ گرفته تا پاورپينت. قضيه رو هم خيلی جدّی گرفته. مثل اینکه حالا قرار ما فردا بريم المپياد بين المللی شرکت کنيم يا مثلا ما می فهميم چی می گه. از اون طرف می بينی يه سری نشستن تو کلاس کلافه. هی سری می خارونن و يه نگاه به تخته يه نگاه به دفترشون دارن مشغول نت برداری. نکنه يه لحظه عقب بمونن که واويلاست. کسی هم از جاش جنب نمی خوره. بعضی وقت ها استاد محض تنوع يه سوالی هم از ملّت می پرسه . در غير این صورت سکوت مطلق فقط استاد حرف بزنه. آخر کلاس هم يکی نيست بگه سلامتی استاد که يه ساعت و نيم سر کارمون گذاشته دانشجو پسند صلوات ختم کن

Friday، February 16، 2007




فايل سخنرانی شهيد مطهری
امر فرمودند که فايل سخنرانی شهيد مطهری که در پست قبلی اشاره شده بود رو بذاريم آنلاين
فايل اوّل کوتاه شده ولی دوّمی تقريبا کامل هست

Thursday، February 15، 2007

آخرت

خدا رحمت کنه شهيد مطهری رو. وقتی این شعر رو می خونه مو بر تن آدم سيخ می شه

خرما نتوان خوردن ازين خار كه كشتيم
ديبا نتوان كردن ازين پشم كه رشتيم

بر حرف معاصي خط عرري نكشيديم
پهلوي كبائر حسناتي ننوشتيم

ما كشتهء نفسيم و بس آوخ كه برآيد
از ما به قيامت كه چرا نفس نكشتيم

افسوس برين عمر گرانمايه كه بگرشت
ما از سر تقصير و خطا درنگرشتيم

دنيا كه درو مرد خدا گل نسرشتست
نامرد كه ماييم چرا چرا دل بسرشتيم

ايشان چو ملخ در پس زانوي رياضت
ما مور ميان بسته دوان بر در و دشتيم

پيري و جواني پي هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم

واماندگي اندر پس ديوار طبيعت
حيفست دريغا كه در صلح بهشتيم

چون مرغ برين كنگره تا كي بتوان خواند
يك روز نگه كن كه برين كنگره خشتيم

ما را عجب ار پشت و پناهي بود آن روز
كامروز كسي را نه پناهيم و نه پشتيم

كر خواجه شفاعت نكند روز قيامت
شايد كه ز مشاطه نرنجيم كه زشتيم

باشد كه عنايت برسد ورنه مپندار
با اين عمل دوزخيان كاهل بهشتيم

سعدي مگر از خرمن اقبال بزرگان
يك خوشه ببخشند كه ما تخم نكشتيم

Monday، February 12، 2007


جست و گريخته در مورد سالگرد پيروزی انقلاب اسلامی

دو هفته پيش در اخبار اینجا می گفت که يک سری نيجريه ای سالگرد استقلالشون رو در هوستون جشن گرفتن.
جالب اینکه چند دفعه این اخبار رو از راديو و تلوزيون شنيدم
*******************************************************
بيست و دو ی بهمن بی سر و صدا تر از هر روز ديگه ای داشت سپری می شد. منم متحير از ایرانی ها که چه طور نه صدای از مخالفش بلند می شه نه موافقش.تنها بخاطر اینکه يه کاری کرده باشم عکس فيسبوکم رو عوض کردم و عکس راهپيمای مردم رو گذاشتم.
*******************************************************
همون روز وقتی از کتابخونه بيرون می آمدم يکی از رفقای عرب سنّی ازم پرسيد مگه امروز سالگرد انقلاب نيست چرا برنامه ای نداريد? اسم گروه ايرانی های دانشگاه رو برد و گفت اونا جشن برگزار نکردن? در حالی که اون سئوال هاش رو به انگليسی می پرسيد با حالت تيکه بهش گفتم "الحق مظلوم اخی" گفت: چی?هيچی نگفتم
******************************************************
شبش تو خونمون يکی از دوستان ایرانی می گفت که امام از آينده ی انقلاب خبر نداشت والّا انقلاب نمی کرد
******************************************************
قبل از خواب ايميلم رو چک می کردم. يکی از دوستان پاکستانيم سالگرد انقلاب رو تبريک گفته بود. گفته بود سالگرد انقلاب رو به تمام برادران ایرانی به خصوص شما و خانواده ات تبريک می گم. جواب دادم: پيروزی انقلاب اسلامی ایران متعلّق به تمام مسلمانان هست در حقيقت متعلق به تمام آزدگان جهان هست
*****************************************************

حذف شد

Thursday، February 08، 2007

سلام
پرسيدند چرا اپديت نمي كنم .


ماخ اولا



« ماخ اولا » پيکره‌ی ِ رود ِ بلند
می‌رود نامعلوم
می‌خروشد هر دم
می‌جهاند تن ، از سنگ به سنگ ،
چون فراری شده‌يی
( که نمی‌جويد راه ِ هموار )
می‌تند سوی ِ نشيب
می‌شتابد به فراز
می‌رود بی‌سامان ؛
با شب ِ تيره ، چو ديوانه که با ديوانه .


رفته ديری‌ست به راهی کاو راست ،
بسته با جوی ِ فراوان پيوند
نيست – ديری‌ست – بر او کس نگران
و اوست در کار ِ سراييدن ِ گنگ
و اوست افتاده ز چشم ِ دگران
بر سر ِ دامن ِ اين ويرانه .


با سراييدن ِ گنگ ِ آبش
ز آشنايی « ماخ اولا » راست پيام
وز ره ِ مقصد ِ معلومش ، حرف .
می‌رود ليکن او
به هر آن ره که بر آن می‌گذرد
همچو بيگانه که بر بيگانه .


می‌رود نامعلوم
می‌خروشد هر دم
تا کجاش آبشخور
همچو بيرون شدگان از خانه

نيما يوشيج