Thursday، November 01، 2007


دنیای خاکستری

يکياز کلاس هاي که اين تابستان برداشتم کلاس Electromagnetic بود. معلم دوستداشتنيیداشتم. هر چند ‏تلاش ميکرد جذبه ي استاديش را حفظ کند، ولی پيرمرد مهربانيبود. مرا ياد استادهاي ايران ميانداخت. سر امتحان ها ‏يواشکيبه بچه ها جواب ها را ميرساند. در صحيح کردن برگه ها هم تا دلت بخواهد ارفاق ميکرد. هر روز نکته ‏اي در مورد بچه هايش براي کلاس تعريف ميکرد. با کليشوق و اشتياق. که دخترم مثلا در کلاس رياضيش ديروز 100گرفته. آن قدر که ديگر بچه ها بعد از کلاس مسخره اش ميکردند. بعضيروز ها دختر 14 ساله اش ‏را با خود سر کلاس ميآورد. يک روز دخترش بايد زود تر از کلاس به خانه ميرفت. چند دقيقه بعد از اينکه از ‏کلاس خارج شد استاد از کلاس معذرت خواهيکرد و گفت که نمی‌ تواند تمرکز کند و نگران دخترش هست. از کلاس اجازه خواست و رفت از پنجره نگاه کند که دخترش از خيابان رد شود.

همين استاد مهربان روزي از من پرسيد که از کدام کشور آمدم و از آن روز بر خوردش با من کاملا تغيير کرد. ديگر وقتيمرا در راهرو دانشگاه ميديد لبخند نميز د. ‏لبخند پيش کش، اخم هم ميکرد. هفته ي پيش مرا رو به روي دانشگاه پيدا کرد و پرسيد تو ديشب مرا تا خانه تعقيب ‏کردي ؟ با تعجب گفتم: نه! يک جوري فيلم بازي ميکرد که انگار دروغ ميگويم. اين گذشت و ديروز باز ديدمش، اینبار با همکلاسی‌ ها بودم. پرسيد که تو از ايران هستي، نه ؟ گفتم: بله. یک دفعه عصبانی‌ شد و گفت: نخست وزير خيليبدي داريد. اصلا شما مردم بسیار بدي هستيد. و باز اخمي‌ کرد و رفت. تا حدودی خوشایند نبود برایم، بخصوص که اینبار جلوی دیگران بود. ولی‌ نمی‌ توان خرده گرفت بر پیر مرد، پسرش در عراق کشته شده.

عکسي‌ که مي‌ بينيد عکس يکي‌ از بچه هاي کلاسم هست. داستان اين بنده خدا اين است که ايشان بعد يازده سپتامبر ، ‏تحت تاثير مردم بي‌ گناهي‌ که به حالت فجيعي‌ کشته شدند، و از روي عرق ملي‌ و ميهن دوستي‌ به ارتش مي‌ پيوندد و ‏به افغانستان مي‌ رود. وقتي‌ با او صحبت مي‌ کني‌ آنقدر شعار گونه حرف مي‌ زند که ياد ايران مي‌ افتي‌. از اين مي‌ گويد ‏که جانم چه ارزشي‌ دارد وقتي‌ کشورم و مردم بيگناهش در خطرند. از اين مي‌ گويد که مرگ با عزت بهتر است از ‏زندگي‌ با ذلت... و به آن اعتقاد دارد .

هفت ماه بعد از اينکه در افغانستان مي‌ ماند در يک انفجار بد جوري ‏زخمي‌ مي‌ شود. هنوز جاي زخم اساسي‌ بر روي شکمش هست ، چنين چيزي به عمرم نديده بودم. در حالی‌ که عکس دخترش را‌ از کیف جیبیش بیرون می‌ آورد می‌ گوید هشت ماه در ‏بيمارستان بوده و تنها چيزي که جانش را نجات داده عشق به دختر 7 ساله اش است. مي‌ گفت: هر روز به این اميد این از ‏خواب بلند مي‌ شدم که بتوانم از پشت تلفن صداي بچه ام را بشنوم. به عکسش آنچنان نگاه می‌ کند که انگار بار اولی‌ ست که آنرا دیده. خیلی‌ دلم می‌ خواست به او بگویم که هر کدام از کسانی‌ که با آنها می‌ جنگیدی می‌ توانستند پدران دختران 7 ساله ای باشند. ولی‌ می‌ دانستم که بی‌ فایده خواهد بود پس چیزی نگفتم.

ديپارتمان مطالعات خاورميانه Middle eastern studies دانشگاه ما استادي دارد به نام Uri Horesh که ‏عربي‌ درس مي‌ دهد. ايشان يک يهودي اسرائيلي‌ هستند . چند روز پيش براي سالگرد جنگ اسرائيل با لبنان در دانشگاه ‏برنامه اي بود و ايشان سخنرانانی می کرد. خوب صحبت مي‌ کرد ، خيلي‌ خوب! بر ضد دولت اسرائيل حرف مي‌ زد . ‏طرفداري از حزب الله مي‌ کرد. از تلفات جنگ مي‌ گفت . از جنايات اسرائيل مي‌ گفت. از این که تمام جنایات اسراییل با پول های آمریکا عملی‌ می‌ شود. از تظاهرات هاي ضد ‏جنگي‌ که در اسرائيل هماهنگ کرده. از مقالاتي‌ که به زور در روزنامه هاي اسرائيلي‌ منتشر کرده . و خوب حتما متوجه ‏هستيد که اين حرف ها از زبان او تاثير گذار تر از هر کس ديگر می تواند باشد. وقت سوال و جواب که شد ازش پرسيدم : که چرا ‏خود را اسرائيلي‌ صدا مي‌ زني‌؟ اسرائيلي‌ وجود ندارد! همه اش فلسطين اشغالي‌ ست .

گفت: چه کنم ؟ بگويم از ‏کجا هستم ؟ مي‌ گفت پدر و مادر بزرگم به فلسطين مهاجرت کردند. پدر و مادرم در فلسطين به دنيا آمدند. و من در ‏سرزميني‌ به دنيا آمدم که از روز اول آنرا اسرائيل صدا مي‌ زدند. مي‌ گفت و شايد راست هم مي‌ گفت که کدام ‏کشور را مي‌ شناسي‌ که از روز اول بر پايه ظلم بر عده اي تاسيس نشده باشد . ولي‌ اگر کسي‌ مقصر باشد همان ‏نسل اول است . مي‌ گفت هيچ غيرتي‌ نسبت به پرچم و اسم اسرائيل ندارم. اگر فردا سازمان ملل پاسپورت ‏جديدي به نام کشور جديدي برايم صادر کند از خدا خواسته مي‌ پذيرم ولي‌ چه کنم که دیگران مرا و من خود را به عنوان یک اسراییلی‌ می‌ شناسم.

5 نظرات:

محمدحسین گفت...

خوب یه پاسپورت ایرانی برای بنده‌خدا جور کن!

Ali گفت...

jaleb bood
pir e mard e mehraboon va redneck nadideh boodim, hatta to texas esh!


mayday
catharsis.persianblog.ir

ali hejvani گفت...

ايول. چه قدر زبانت خوب شده.همه اينها رو فهميدي به انگليسي)احمقانه ترين كامنتي كه مي شه بعد از اين نوشته درخشان گذاشت!!!)

يک ... گفت...

با توجه به بي نتيجه گذاشتن داستان شايد بشود نتيجه گرفت که تو هم داري از ايراني بودنت بي زار ميشي با توجه به ظلم هايي که جمهوري اسلامي کرده و همش هم تقصير نسل اوله

ali taqizadeh گفت...

aali...estefade kardam...