Monday، June 26، 2006





مصائب ديدن بازی های ايران

احتمالا اکثر شما هیچ وقت نگران اين نبودید که بازی های ايران رو چه شکلی و از کجا بینید.

امّا برای بروبچ اينجا اين اوّلين نگرانی بود.

قبل از اينکه داستان رو بگم بهتر يکم در مورد سيستم تلوزيون اينجا توضيح بدم. اينجا از سه طريق می شه از تلويزيون استفاده کرد. اول همون چيزی که در ايران هم زياد پيدا ميشه. می تونيد از آتن های کوچيکی که روی تلوزيون می ذارن استفاده کنید. در اين صورت يک سری کانال های محدود که مجانی هم هست رو ميتونید دريافت بکنید. از نظر برنامه هم کم کيفيت ترين کانال ها رو خواهید داشت. راه ديگه اين هست که از ديش استفاده کنید. در اين صورت بايد برنامه ها رو از شرکت فرستنده بخرین. که مثلا حدود 40 دلار ماهانه میشه. یا می شه از دیش بین المللی استفاده کرد که اون کانال جام جم و یسری کانال های بیخود کالیفرنیای رو نشون می ده. راه آخرش هم اين هست که از کابل استفاده کنید و کانال ها رو سفارش بدین و از طريق کابل از شرکت دريافت کنید.

اکثر بچه ها اينجا پولی برای تلوزيون نمی دند و از همون آنتن استفاده می کنند. و طبيعتا بازی های جام جهانی رو با آنتن نمی شد گرفت. البته یه شبکه ی مکزیکی پخش می کرد ولی تصویرش برفکی بود. بعضی بچه های که ديش داشتند می تونستند بازی رو از يکی از شبکه های کاليفرنيا به نام تپش ببينند که چون گزارشگرش ايرانی بود از کابل که فقط انگليسی پخش می کرد خيلی بهتر بود. برا بازی اوّل بچه ها کلی ذوق و شوق داشتند و از چند روز قبلش همه قرار گذاشته بودند خونه ی يکی که ديش داشت بازی رو نگاه کنند. بدم نبود. بجز مشکل گزارشگرش که بنده خدا انقدر آمريکا مونده بود که فارسی پاک يادش رفته بود مشکل ديگه اي وجود نداشت.

ولی بعد از اون باخت جانانه آنچنان حال همه گرفته شد که هيچ برنامه اي برای بازی بعدی کسی نريخت. بازی با پرتغال ساعت 8 صبح شنبه بود. من جمعه يادم افتاد که با هيچ کس هماهنگ نکردم برم خونش بازی رو نگاه کنم. تو همین فکرها بودم که يکی از بچه ها زنگ زد و گفت ما می ريم خونه ی فلانی که ديش داره بازی رو نگاه کنيم شما هم بياید. من گفتم بابا من اصلاً طرف رو نمی شناسم ولی خوب چون کار ديگه اي هم نمی شد کرد گفتم ببینم چی می شه. اون شبم تا ساعت 4 صبح بيدار بودم و سعی ميکردم يه وب سايت پيدا کنم که بازی رو نشون بده و آخر هم چند جا رو پيدا کردم و قرار شد فردا زودتر بلند شم مطمئن شم که يکیشون حد اقل بازی رو پخش می کنه.

صبح بارون خيلی خفی می اومد . برا همين اينترنت ما که بی سيم بود وصل نمی شد. شبکه برفکی مکزیک هم کاملا تعطیل بود. با هم اتاقيم تصميم گرفتيم که بريم خونه ی همون بنده خدا. تو مسير دو تا ديگه از بچه ها رو هم سوار کرديم. ساعت از 8 گذشته بود و هنوز بد جوری بارون می آمد. پشت در خونه ی طرف که رسيديم من زنگ زدم به اون رفيقمون بگم آقا هماهنگ کن ما رو صاحب خونه راه بده که رفيقمون گفت بخاطر بارون ديش هم کار نمی کنه الکی اينجا نيا. خلاصه بعد از کلی اينور اونور رفتن رفتيم باخت دوّم رو خونه ی يکی از بچه ها که کابل داشت نگاه کرديم.

بازی آخر ساعت 11 بود و من 11:30 کلاس داشتم. نمی تونستم کلاس رو نرم برا همين کلی برنامه ريختم که يک وب سايت مطمئن پيدا کنم و بازی رو تو کلاس از لپ تاپم ببينم. اتّفاقا اون روز بعد از ظهر امتحان هم داشتم . ساعت 8 رفتم دانشگاه درس بخونم. نزديکای ساعت 11 گفتم برا آخرين بار چک کنم وب سايته کار ميکنه یا نه که ديدم دقيقه 85 بازیه. بازی ساعت 9 شروع شده بود. بنده خدا هم اتاقیم که قبل از اینکه بیام دانشگاه از من پرسیده بود بازی ساعت چنده.

Sunday، June 04، 2006


امام خمینی (ره)

خيلی سخت هست. در مورد امام نوشتن خيلی برام سخت هست برا همین احتمالا تو این پست حرفها از خودم نباشه. چند وقت پيش بنده خدای نوشته بود امام بی اغراق پيامبر زمان بود. اوّل از اين جمله شاکی شدم امّا بعد بدم هم نيومد

من ارادت بی پايان خودم رو به امام مديون سخنرانی ها و خاطراتش نیستم بلکه مديون معجزاتی می دونم که خودم بچشم خودم از امام ديدم .

عشقی که مردم به امام داشتند و دارند فقط کار معجزه می تونه باشه. هيچ وقت يادم نمی ره ويدئو کليپ اون شهيد که وقتی مجروح شده و در حالت خيلی وخيمی قرار داره با لبخند روشو می کنه به دوربين و ميگه برا امام دعا کنيد.

چند وقت پيش يک مسلمون پاکستانی از شهر ديگه ای به مسجد ما در هوستون اومده بود. نماز که تموم شد مثل تازه وارد ها به در و دیوار مسجد نگاه می کرد تا اينکه چشمش افتاد به عکس امام که به ديوار پشت به قبله نصب شده بود. همين طوری نا خود آگاه زد زير گريه. برام جالب بود. اوّلين باری نبود که ديده بودم يه خارجی انقدر ارادت به امام داشته باشه ولی بازم برام جالب بود. در مورد امام با يه شور خاصی صحبت می کرد. می گفت هر روز به عشق امام از خواب بلند می شم. می گفت بيست ساله که عکس امام رو تو کيف پولش داره. در آورد نشون داد. می گفت بخاطر همين عکس تا حالا چند بار تو دردسر افتاده.

يه بنده خدای خارجی ديگه ای می گفت من دينم رو از امام دارم. تصور اسلام بدون امام برام محاله. می گفت وقتی می خوام بفهمم منظور اسلام از اخلاق، ايمان و عبادت چيه به امام نگاه می کنم. می گفت وقتی می خوام ائمه رو در زندگی امروزی تصور کنم به امام نگاه ميکنم

من شخصا افرادی رو ديدم که تحت تاثير امام مسلمون شدن. يه سياهپوست آمريکای که به جرم فروش مواد مخدر در زندان بوده و اونجا با زندگی امام آشنا می شه و مسلمون ميشه از اعضای فعال مسجدمونه.

شايد به نظر خيلی ها اين صحبت ها يک سری حرف های غير منطقی و احساسی به نظر بياد. باشه عيب نداره. منم اينجا نمی خوام چيزی رو اثبات بکنم که . من دارم آنچه ديدم و شنيدم رو تعريف می کنم.



Friday، June 02، 2006

ارزش جدايی
به يکی از دوستان که گفتم، با تعجب گفت: چه جوری می تونی؟
اون يکی گفت: من نمی فهمم اونجا چی داره؟
خواهرم گفت: باز خودت رو لوس کردی؟
مادر بزرگم گفت: نه ننه! چرا؟
پدرم گفت: حالا که تابستون ايران نمی آی حداقل بيا تو اينترنت از تو وبکم ببينيمت. دلمون خيلی برات تنگ شده
مادرم گفت: نمی دونم عمر به اين کوتاهی ارزش اين همه جدايی رو داره؟
من هم مثل هميشه سکوت کردم و هيچی نگفتم
بله اين تابستون برنامه ی ايران اومدنم به هم خورد