Tuesday، March 28، 2006






انصافا این مدلیش رو ندیده بودم

اين صحنه اي هست که وقتی از کلاس اومدم بيرون با هاش مواجه شدم. دو تا ماشين با هم تصادف کردن. راننده ی يکی از ماشين ها شيشه رو شکونده افتاده رویه کاپوت و از سرش داره خون می آد. از اون طرف جنازه ی راننده ي اون يکی ماشين رو خارج کردن از ماشين و يه پارچه رو سرش کشيدن

ملّت همه جمع شدن، آتشنشانی و پليس و خبرنگار... فقط يه چيز عجيب بود. اينکه بعضی ملّت داشتن می خنديدن. اين قضيه اعصابم رو بيشتر خرد می کرد. در همون چند دقيقه کلی فکر در مورد مرگ و زندگی و اين چيزها به ذهنم اومد.

بعد از کلی فکر خودم رو متقاعد کردم که چند تا عکس بگيرم. بعدش هم يه فاتحه خوندم و با حال گرفته رفتم. خيلی دور نشده بودم که يکی از رفقا زنگ زد. گفتم: آقا جلوی دفترت يه تصادف شده 2-3 نفر مردن.

چند دقيقه بعدش زنگ زد، ديدم داره می خنده. گفتم چيه؟ گفت: سر کار رفتی. تصادف چيه؟ فيلم بود. باور نکردم. وقتی برگشتم ديدم مرده ها زنده شدن و دارن با ملّت عکس ميگيرن. خيلی شاکی شدم. هنوز سرم درد می کرد. تو دلم گفتم فاتحه ام حرومتون باشه.

Tuesday، March 21، 2006


یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال


نوروزتان پیروز


Thursday، March 16، 2006

مظلومیت شهدا
اخبار تشیيع پيکر شهدا در دانشگاه شريف رو از چند روز پيشش دنبال می کردم. بعد از تشيیع اگه بگم از 10 تا منبع مختلف قضيه رو خوندم، مبالغه نکردم
افکارم رو نمی تونم متمرکز کنم که در اين قضيه به يه قضاوت صحیح برسم. يه بار تقصير رو می ندازم گردن افرادی که با اسم بسیجی، فرهنگ بسیجی رو دارن از بين ميبرن. اون افرادی که اعمال و رفتار غلطشون رو با حمل پيکر شهدا تقدس ميبخشند. و آنچنان تقدسی که خودشون هم متوجه دروغی بودنش نميشن
يه وقت هم تقصير رو گردن افرادی می اندازم که با اين همه ادعای فهميدگی و کار درستی، با لجبازيشون به فتنه ی نفهمان دامن می زنند. آنچنان به شعور خود مغرور می شند که کورانه وارده بازی بازندگی می شوند
اگه اين داستان تلخ يک نتيجه داشته باشه اون مظلومیت شهداست و افسوس که هیچ کس دلش برای این مظلومیت نمی سوزه

Thursday، March 09، 2006




گلاب به روتون

تا حالا شده به هيچ دليلی مجبور بشيد آمار سطل آشغال های دانشگاهتون رو داشته باشيد. تازه از اون بد تر مجبور بشيد هر چند وقت يکبار در اين سطل آشغال ها دنبال يه چيزه حياتی بگرديد

اگه تا حالا اين اتفاق براتون نيفتاده برای من اين اتفاق بار ها افتاده. گلاب به روتون ولی در اين کشور پيشرفته با همه ی پيشرفت ها و کاردرستيشون در دستشويی هاشون آب ندارن

چند وقت پيش وقتی خودم رو در به در دنبال یه چیزی به عنوان آفتابه در اين سطل آشغال ها يافتم تصميم گرفتم يه پست در اين زمينه بنويسم که به خودم و شما ياد آوری کنم که قدر نعمات کوچکی مثل آفتابه و آب در دستشويی هارو بدونيم

چون باورتون نميشه پيدا کردن آفتابه در سطل های آشغال قبل از رفع حاجت چه قدر ميتونه شکنجه آوار باشه.