




انصافا این مدلیش رو ندیده بودم
اين صحنه اي هست که وقتی از کلاس اومدم بيرون با هاش مواجه شدم. دو تا ماشين با هم تصادف کردن. راننده ی يکی از ماشين ها شيشه رو شکونده افتاده رویه کاپوت و از سرش داره خون می آد. از اون طرف جنازه ی راننده ي اون يکی ماشين رو خارج کردن از ماشين و يه پارچه رو سرش کشيدن
ملّت همه جمع شدن، آتشنشانی و پليس و خبرنگار... فقط يه چيز عجيب بود. اينکه بعضی ملّت داشتن می خنديدن. اين قضيه اعصابم رو بيشتر خرد می کرد. در همون چند دقيقه کلی فکر در مورد مرگ و زندگی و اين چيزها به ذهنم اومد.
بعد از کلی فکر خودم رو متقاعد کردم که چند تا عکس بگيرم. بعدش هم يه فاتحه خوندم و با حال گرفته رفتم. خيلی دور نشده بودم که يکی از رفقا زنگ زد. گفتم: آقا جلوی دفترت يه تصادف شده 2-3 نفر مردن.
چند دقيقه بعدش زنگ زد، ديدم داره می خنده. گفتم چيه؟ گفت: سر کار رفتی. تصادف چيه؟ فيلم بود. باور نکردم. وقتی برگشتم ديدم مرده ها زنده شدن و دارن با ملّت عکس ميگيرن. خيلی شاکی شدم. هنوز سرم درد می کرد. تو دلم گفتم فاتحه ام حرومتون باشه.


