Thursday، November 24، 2005



کتابخونه ی دانشگاهمون
آقا اين عکس ها از کتابخونه ی دانشگاهمونه. باورتون میشه؟ من که با چشم خودم ديدم هنوز باورم نمی شه. بابا اينجا مثلاً آمريکا ست. صحیفه ی امام؟ اسناد لانه ی جاسوسی؟ يکی نيست به اينا بگه ميدونی لانه ی جاسوسی يعنی سفارتتون تو ايران؟ ولی خيلی حال کردم. هر کتابی بخوای پيدا ميشه. از تاريخ بيهقی تا اقتصادنا و عاليجناب سرخپوش یا خاطرات محسن رفیق دوست
راستی اوضاع کتابخونه ی دانشگاه تهران بعد از اون آتيش سوزی چه طوره؟ شنیدم فقط بخش کتاب های آمريکايش سالم مونده

Tuesday، November 22، 2005



امتحان با کنترل از راه دور
تو بعضی کلاس ها تو دانشگاه، استاد ها از يه وسيله شبيه کنترل تلوزيون استفاده ميکنن تا از بچه ها امتحان بگيرن. به اين صورت که هر دانش آموزی يکی از اين وسيله ها داره. مثلا تو کلاس فيزيک من که 300 نفر هستن هر کی يدونه از اين کنترل ها داره. بعد استاد همين طور که داره درس ميده يدفعه يه سوال مي پرسه و چند تا گزينه براش مشخص ميکنه. دانش آموز ها گزينه ی درست رو انتخاب ميکنن و دکمه ی اون گزينه رو روي کنترل فشار ميدن. به کامپيوتر استاد هم يک رسيور وصل هست. بعد از کلاس ميتونی نمرت رو رويه اينترنت چک کنی. معمولا استاد بيشتر از 8 تا سؤال هر کلاسی نميپرسه. استاد اگه بخواد به همین صورت حضور غیاب هم می کنه




هیچ وقت به کبوترها ساندویچ لوبیا ندین
يکی از راه حل های ما برای خوردن غذای هلال در ستوران اينه که وقتی غذا سفارش می دیم ميگیم به جايه گوشت از لوبيا استفاده کن. برا همین امروز برايه ناهار ساندويچ لوبيا داشتم
يه سری کبوتر هم در اون اطراف داشتن دنبال غذا می گشتن. ناخودآگاه ياد خاطره ی امام که چند روز پيش تو وب سايتشون خونده بودم اوفتادم، که وقتی غذا ميخوردن اگر حيوونی مثلاً گربه اي ميدیدن يه کم از غذاشون رو جلوی گربه می ریختن. غذام رو که گذاشتم رو زمين در عرض چند ثانيه کلی پرنده اومدن به طرفم. منم شروع کردم به عکس گرفتن. سر آخرين عکس بود که احساس کردم يه مايه ي گرم رو سرم ريخته شد. قبل از هر چيز خندين دختر های که رو نيمکت بقلی نشسته بودن من رو متوجه عمق فاجعه کرد. انقدر اعصابم خرد بود در اون لحظه که به ذهنم نرسيد از خودم عکس بگيرم. امّا بعدش کلی حسرت خوردم

Sunday، November 13، 2005




برنامه ی ايرانی های امريکا
امشب سوار ماشين که شدم برم مسجد يکی از بچه ها زنگ زد. گفت: نمی آی؟ گفتم: کجا؟ گفت: امروز ايرانی هاي دانشگاه بزرگترين
برنامه ی سالشون رو تو دانشگاه برگزار ميکنن. گفت برام بيليط گرفته. گفتم: داشتم ميرفتم مسجد. گفت: برو نمازترو بخون بعد بيا. من هم همين کار رو کردم
البته فکر کنم اولين بارم بود که تو برنامه ی ايرانی ها در امريکا شرکت می کردم. معمولا از شون فرار ميکنم. چه برسه به اينکه تو مجلسشون شرکت کنم. ولی چون تصميم داشتم يکم در اين ضمينه اصلاحت کنم اين بار نه نگفتم
حقيقتش پشيمون هم نيستم. برنامه ی جالبی داشتن. حتی برنامشون از برنامه های مستر سين ايران خيلی سنگين تر بود. البته يه قسمت هايه رقص سنتی و از اين دنگ و فنگ ها داشتن ولی در کل بد نبود
چند تا نکته به نظرم جالب اومد: 1- خوانده ی موسيقی سنّتی شون يه امريکا ی بود. ولی خيلی قشنگ ميخوند. کم لهجه داشت. 2- اکثر دست اندرکاران اين برنامه ايرانی هاي بزرگ شده ی آمريکا بودن. چند تا شون رو که من شخصاً ميشناسم اصلاً در طول عمرشون ايران رو نديدن.(برنامه فقط در مورد ايران بود) 3- به ذهنم رسيد آيا نسل رقص ايرانی به خاطره جهوری اسلامی منقرض ميشه. هيچ وقت به ذهنم نرسيده بود که يه عدّه ای ممکن رقص رو هنر يا مظهر فرهنگ بدونن 4- يسری افراد تی شرت های پوشيده بودن که روش به فارسی و خط نستعليق نوشته شده بود خوش آمديد. تی شرت هارو دونه ای 10$ ميفروختن.4-يکی از خواننده هاشون که يه ايرانی بزرگ شده ی آمريکا بود بعد از اجراش اومد پيشم با نگرانی به انگليسی پرسيد: فارسيم لهجه داشت؟ من الکی گفتم: نه خيلی عالی بود. امیدوارم آدرس وبلاگم رو ندونه 5- بليط برنامه دونه ای 10$ بود که پولش ميرفت براي زلزله ی پاکستان. فکر کنم حدود سیصد نفر اومده بودن

Saturday، November 12، 2005

وجهه ی اسلام
بحث اينه که وقتی مسلمون شدی ديگه کارهای که در جامعه انجام می دی دو جنبه
دارن. يکی اينکه تو انجامشون دادی، يکی اينکه يه مسلمون اون کارهارو انجام داده. تو يک نماينده ی اسلام می شی. عين اين که در کشور خودمون يک فرد مذهبی ناخوداگاه نماينده ی قشر مذهبی جامعه هم محسوب ميشه
پس مسئوليت مضاعفی بر دوش داره. اين موضوع بعضی وقت ها خيلی چيز ها رو سخت می کنه. چون نمی خوای با دست خودت وجهه ی مسلمون هارو از اينی که هست بد تر بکنی
وَيَهْدِي مَن يَشَاء
بعضی وقت ها فکر می کنی به اين راحتی که نيست. بايد رفت درس اخلاق و فلسفه و فقه خوند، محضر علمای کار درست نشست، رفيق اساسی پيدا کرد، ریاضت کشید...و هزار يک دنگ و فنگ ديگه
امّا يه دفعه يکی رو پيدا ميکنی بدون داشتن هيچ کدوم از اين چيز ها به همه ی اون چيز های که يه عمر حسرتش رو ميخوردی رسيده
چند روز عجيب رفتم تو کف يکی از بچه های که باهاش آشنا شدم. نميدونم از چی متعجب باشم. آخه طرف مدرسه مفيد که نرفته هيچ ايران رو به عمرش نديده. به زور دو کلام فارسی بلده. بابا مامانش دين و ايمون رو بوسيدن گذاشتن کنار. آمريکا بدنيا اومده و بزرگ شده. حالا که چی؟ اينکه ازش مسلمونی ميريزه. طرف انصافاً مسلمونه، نه اسمن. حيف که نيميتونم منتقل کنم منظورم رو، ولی اين عين معجزه است. نمی دونم منظور آیه ی:((فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاء وَيَهْدِي مَن يَشَاء7فاطر)) همین یا نه

Wednesday، November 09، 2005











هديه ی مادی رمضان
از توفيقات معنويش که بگذريم خدا يه هديه ی مادی با حال در اين رمضان به من داد. وقتی يکی از کلاسهام رو حذف کردم ديدم وقت زيادی دارم. تصميم گرفتم دنبال کار بگردم. يکم که روزنامه ها رو ورق زدم به اين نتيجه رسيدم که کاری که من دنبالش ميگردم سواد و تجربه ی درست حسابی ميخواد که من ندارم. با اين حال برايه يکی از اين کار ها نامه فرستادم. عجيب بود که 2 روز بعدش بهم زنگ زدن. گفته بودن يکی رو احتياج دارن که هم سی بدونه هم طراحی وب. برا همين تا زنگ زدن بهشون گفتم من هيچی حاليم نيست. ولی خانومی که پشته خط بود اصرار کرد که بيا برا مصاحبه. خلاصش کنم کار رو گرفتم. کارش تو یه مؤسسه ي تحقيقاتی هست که اصلی ترين کارش طراحيه بازی هايه کامپيوتری هست. من تنها کاری که بايد بکنم اين که اونجا رو باز کنم منتظر بشم آخر وقت اونجا رو ببندم. ولی چون نمي خوام اين همه امکانات اصراف بشه بعضی وقت ها با پلی ستیشن و اکس باکسش يه حالی مي کنم
این ها یسری عکس از محل کارم هست

Sunday، November 06، 2005

عيد سعيد فطر مبارک
قبل از هر چيز عيد سعيد فطر رو خدمتون تبريک می گم. انشا لله طاعات و عباداتتون مقبول حق باشه
شب عيد يکی از رفقا زنگ زد. خيلی تعجب کردم. چون خيلی دير وقت بود و ايشون معمولا زود می خوابن. يکم که چه عرض کنم خيلی عصبی بنظر مي اومد. يه حالتی که مثلاً انگار من زنگ زدم و بد موقع زنگ زدم. يا مثلاً زنگ زدم از خواب بيدارش کردم. چيزی نيمي گفت. حتی بزور جواب ميداد. گفتم چيزی شده؟ با يه حالته نا اميدی گفت: مگه نشنيدی؟ گفتم چی رو؟ گفت اينکه يه عده از مراجع جمعه رو عيد اعلام کردن و يه عده پنجشنبه رو؟ گفتم: خوب چه اشکالی داره؟ مگه چيه؟... کاش اين جمله رو نميگفتم مثله نفت که رو آتيش ريخته باشی يه هو گر گرفت
ميگفت اسلام دين منيت نيست. سليقه اي نيست. ميگفت اصلا بزا بگيم که اين 3 مرجع مرجع نيستند. آيا نبايد به عنوان 3 آدم عادل حرفشون رو قبول کرد؟
مگه تو رساله ی خود آقايون نيست که شهادت سه نفر آدم عادل کفايت ميکنه؟ ميگفت اگه ما شان مراجع رو حفظ نکنيم کی بکنه؟ می گفت اسلام فراموش شده آقايون ميخوان فقط حرف حرف خودشون باشه. توجهی به اينکه اتّحاد چی شد، صلاح اسلام در چيه، عاقبت اينکار ها به کجا ميرسه ندارن
گفتم: چی بگم والا.