Thursday، October 27، 2005

سلام
داشتم تصميم ميگرفتم كه بي خيال وبلاگ و اين حرفها بشم. ولي كامنت استاد عزيزمون نظرم رو عوض كرد. چون اگر اين وبلاگ وسيله اي بشه كه بزرگواراني مثل ايشون چند وقت يكباري گوشه چشمي به مابكن, وبلاگ ارزش وقت گذاشتن رو پيدا مي كنه
فعلا عجيب ذهنم رو بازتاب خبري سخنراني رئيس جمهور مشغول كرده. انچه در حال حاضر مطمئن هستم اين هست كه اين حرف ها حرف هاي تازه اي نبود. حالا اينكه به چه دليل به اين صورت عجيب بازده پيدا كرد احتياج به تحليل داره

Monday، October 10، 2005

دوست
نمی چند روزه چم شده؟ چند دفعه زده به سرم برم پيشه يه روانشناس. هميشه در برقراری ارتباط با خارجی ها مشکل داشتم . زياد غير طبيعی هم نيست. چون افرادی که با هاشون سنخيت داشته باشم رو پيدا نميکردم. در عين حال نيازی هم به اين ارتباطات نمی ديدم. چون در شهر قديم مون ايرانی زياد بود
امّا اينجا هم ايرانی زياد نيست هم اينکه تو دانشگاه بدون دوست درس ها خيلی سخت تر ميشه. لذا تصميم گرفتم که يکم تجديده نظر در روندم بکنم. ولی به اين نتيجه رسيدم که قادر نيستم. نمی دونم برای چی؟
اصلاً نمی تونم يه رابطه ی دوستانه با کسی برقرار کنم. يا نمی تونم تحملشون کنم. یا اینکه اون ها نمی تونن تحملم کنن. يا اينکه اگه تحمل ميکنیم احساس ميکنم خودم نيستم، دارم فيلم بازی ميکنم.
خيلی بده
چند دفعه انداختم تقصير زبانم. اينکه شايد نمی تونم خوب صحبت کنم ولی بعد به اين نتيجه رسيدم که مشکل اساسی تر از اين حرفاست
چمی دونم. آخه من رو تو ایران هم بهترین دوستام به زور تحمل می کردند. حالا چه انتظاری از یه مشت زبون نفهم میشه داشت

Tuesday، October 04، 2005

قرص خواب
هميشه از دوا و دکتر فراری بودم. نه اينکه دليل خيلی خوبی هم براش داشته باشم ولی هر وقت مريض می شدم می گفتم خودش خوب می شه. حتی اگه خيلی بد جوری هم مريض می شدم به زور خانواده مي رفتم دکتر. اينجا هم که اومدم فرقی نکرد. تازه قيمت بالا ی دوا و دکتر يه بهونه ی جديد هم بهم داده
حالا که چی دارم اينا رو می گم؟ اينکه چند وقت شب ها قرص خواب ميخورم که خوابم بره. هميشه اين طوری بود که شب ها خوابم نمي برد ولی معمولاً مشکلی برای بيدار شدن صبح ها نداشتم
ولی جديدا اگه کم بخوابم صبح بيدار نمی شم. خلاصه عجيب عذاب وجدان دارم. نمی دونم چه کار بکنم. ولی خودمونی اين قرص هايه واب عجيب کار ميکنه. اصلاً در عرض چند دقيقه آنچنان آدم رو از پا در می آره که باره اول کلی ترس برم داشته بود

Saturday، October 01، 2005

رمضان
از وقتی که يادم هست هر وقت رمضان نزديک می شد دلهره ی عجيبی داشتم. حالا اين که اين دلهره برايه چی بود بحثه دومه
فکر کنم اصلش بخاطره ترس اين بود که نتونم اونطور که بايد از رمضان بهره ببرم. يا شايد به خاطر اينکه خودم رو آماده ی رمضان نمي ديدم
به هر حال هر چی بود خوب بود. و امسال ترسم از اين هست که چرا ترس هر سال رو ندارم. به خودم می گم: "خوب حق داری. هر چه قدر هم خنگ باشی بعد از چند تا رمضان که دست از پا دراز تر برگشتی مي فهمی که ديگه دليلی نداره نگران باشی. چون کارت از اين حرفا گذشته. بهت امیدی نیست". آره. شايد هم جواب همين باشه. ولی حيف... ميخوام انصافا يه درخواست بکنم. اگر امسال قبل رمضان دلهره داشتی دو تا کار بکن: 1- قدر خودت رو بدون 2- ما رو هم دعا کن
با اجازه