حرف های شیوا    

    

Wednesday, November 21, 2007

دو رکعت نماز

ما که بله... الحمدلله زديم تو کار اخلاص و اوضاع خيلي‌ عاليه! کاري نيست که انجام بديم و نيت " قربتا الي‌ الله "‏ تو کار نباشه. از درس خوندنمون گرفته تا آب خوردمون. اصلا شديم مصداق " ان صلاتي‌ و نسکي‌ و محيا ي و مماتي‌ "... اين طوري راحت تر هم هست ، اگر کاري واسه خدا باشه ديگه کاملا موجه، تازه يه منتي‌ هم هست سر خدا... يه ‏جوراي خدا هم هميشه همون چيزي رو مي‌ خواد که دل ما طلبيده !

فقط نمي‌ دونم ما که عمرمون رو وقف خدا کرديم چرا ‏وقت نماز که مي‌ شه حوصله نماز خوندن نداريم ؟ وقتي‌ هم آخر وقت از رو رفع تکليف يه کاري مي‌ کنيم آنچنان سريع و‏ بي‌ دقت نمازه رو مي‌ خونيم که نمي‌ فهميم چه کرديم. نمي‌ فهمم اين عشق به خدا و باقي‌ ادعا های تخیلی- عرفانیمون کجا مي‌ ره اين ‏وقت ها . من که مي‌ گم بيايم خودمون رو رنگ نکنيم . کل زندگي‌ پيش کش، اين دو رکعت نمازمون رو اول درست ‏بکنيم تا برسيم به بقيه اش.

Sunday, November 11, 2007


‏ داروی گیاهی‌ پدر بزرگ

شايد اين از مشکلات سيستم مرجعيت باشد، که اسلام براي عده اي شده فقط توضيح المسايل . يعني‌ اگر مي‌ خواهي‌ ‏مسلمان باشي‌ فقط بايد يک سري از بايد ها و نبايد ها را انجام دهي‌. آقا اينجور نماز بخوان، اينجور غسل بگير، و اينجور ‏خمس و زکات بده. سيستمي‌ که به برنامه نويسي‌ براي يک ادم آهني‌ شباهت دارد. سيستمي‌ که موجب هيچ تکاملي‌ نمي ‏شود اگر با فهم و درک اصل دين همراه نباشد . شما کجا مي‌ تواني‌ ارزش احترام ، فداکاري، و صداقت که اين همه بر آن در اسلام تاکيد شده را در رساله بگانجاني؟ حتي‌ چگونه مي‌ تواني‌ فلسفه ي خشوع و خضوع در عبادت را در احکام ‏نماز جا دهي‌ ؟ جفاست به دين که آنرا در رساله خلاصه کنيم. اين مي‌ شود که افراد فکر مي‌ کنند دين هم بازيچه است. مي‌ آيند با اين قوانين بازي مي‌ کنند و به نفع خود آنچنان مي‌ چينندش که در ظاهر تناقضي‌ با احکام ندارد ولي ‏در حقيقت مخالف بديهيات دين در آن زمينه است ، کلاه شرعي‌.

‏حيف نيروي علماي دين که صرف "بله" و "خير" گفتن به سوالات عوام شود .

‏نمي‌ فهمم اين افراد ي که اينگونه ترويج ازدواج موقت مي‌ کنند واقعا از جهالتشان نسبت به اسلام است يا با آن ‏دشمني‌ دارند؟ که آيا يک قرباني‌ سيستم کنوني‌ مرجعيت هستند يا آگاهانه دين را بازيچه قرار داده اند؟ چگونه اسلامي‌ که ‏را ه تکامل را در غلبه ي انسان بر شهوات و هواي نفسانی خود مي‌ داند تشويق به هوس راني‌ بکند؟ چيست تفاوت ‏اين صيغه اي که اينها تعريف کرده اند با فحشا؟ مي‌ گويند که رواج ازدواج موقت مانع از فساد مي‌ شود! با کدام منطق ‏اين جمله جور در مي‌ آيد ؟

‏نمي‌ دانيد‌ که چه قدر اميدوار مي‌ شوم وقتي‌ چنين فتواي را از يک مرجع مي‌ بينم. که هنوز هستند آن علماي بيداري که درد دين دارند و دلسوز آبروی دین هستند. که هستند علمای که حقیقت جامعه را می‌ فهمند و می‌ دانند دوای هر دل دردی آن داروی گیاهی‌ پدر بزرگ در صندقچه ی گوشه ی انباری نیست. دیشب از خوشحالی‌ دیدن این فتوا تا ساعت ها نتوانستم بخوابم...

بسمه تعالي

همانگونه كه مستحضريد جامعه اسلامي ما، جامعه اي است جوان با ميانگين سني 19 سال، جامعه اي كه چند سالي است پس از ناكامي دشمنان اسلام و انقلاب از نبرد نظامي مورد هجمه گسترده فرهنگي واقع گرديده اين در حالي است كه فشار و تورم اقتصادي فراوان از طرفي و بيكاري و مشكل شغل و مسكن از جانب ديگر جوانان را از هر سو در تنگنا قرار داده و موجب بالا رفتن سن ازدواج در جامعه گرديده است و لذا از اين منظر جوانان بسيار آسيب پذير و هدف اصلي دشمنان گرديده اند ، با عنايت به موارد ذكر شده و با توجه به راهكارها و دستورات دين مبين اسلام مستدعي است نظرات راهگشاي خود را پِيرامون بحث ازدواج موقت (متعه) و شرايط و حدود آن ذكر فرمائيد

ج- مشروعيت في‏الجمله از آن يعني براي مواقع اضطراري همانند جنگهاي طولاني جزء مسلمات مذهب شيعه است و اساساً همان طرز كه مرقوم شده مشروعيتش براي موارد اضطرار است و عامل جلوگيري از فساد در همان زمينه مي‏باشد و جلوگيري از فحشاء و منكرات با نماز واقعي كه قرآن مي‏فرمايد:« إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ» و تربيت صحيح و ترويج نكاح دائم و تكثير آن و غير آنها از عوامل بازدارنده مي‏‏باشد و بنظر اينجانب نه تنها متعه نمي‏تواند مانع فساد باشد بلكه اگر از مورد في‏الجمله‏اش خارج شود و در عرض ازدواج دائم قرار گيرد اساس زندگي و كانونهاي گرم خانواده را به خطر و نابودي انداخته و بي‏بندوباري ناشي از آن جامعه را به سقوط، از جهات عديده مي‏كشاند و اگر مشكلات و مفاسد از ناحيه عدم عمل به شرائط و احكام و فرهنگ ازدواج در اسلام باشد مي‏توان با عمل به فرهنگ صحيح ازدواج و آگاه كردن و اطلاع نسبت به آن قوانين جلو مفاسد را گرفت و امّا اگر مفاسد از ناحيه ديگري باشد مثل عدم وجود كار و در آمدي كه مرد با آن مخارج زندگي را تأمين نمايد ... ولو فرهنگ ازدواج هم درست باشد و درست عمل شود باز نمي‏توان مفاسد را ريشه كن كرد و بايد فكري براي رفع آن موانع نمود، آري براي تسهيل ازدواج بايد سختگيريهاي غير عقلايي را كنارگذاشت و خانواده ها اگر تمكّن مالي دارند وسيله ازدواج جوانها را فراهم و مدتي كه آنها تحصيل مي‏كنند مئونه زندگي آنها را تأمين نمايند تا آنها هم بتوانند درس بخوانن


http://saanei.org/page.php?pg=books-view&id=34&lang=fa

Thursday, November 01, 2007


دنیای خاکستری

يکياز کلاس هاي که اين تابستان برداشتم کلاس Electromagnetic بود. معلم دوستداشتنيیداشتم. هر چند ‏تلاش ميکرد جذبه ي استاديش را حفظ کند، ولی پيرمرد مهربانيبود. مرا ياد استادهاي ايران ميانداخت. سر امتحان ها ‏يواشکيبه بچه ها جواب ها را ميرساند. در صحيح کردن برگه ها هم تا دلت بخواهد ارفاق ميکرد. هر روز نکته ‏اي در مورد بچه هايش براي کلاس تعريف ميکرد. با کليشوق و اشتياق. که دخترم مثلا در کلاس رياضيش ديروز 100گرفته. آن قدر که ديگر بچه ها بعد از کلاس مسخره اش ميکردند. بعضيروز ها دختر 14 ساله اش ‏را با خود سر کلاس ميآورد. يک روز دخترش بايد زود تر از کلاس به خانه ميرفت. چند دقيقه بعد از اينکه از ‏کلاس خارج شد استاد از کلاس معذرت خواهيکرد و گفت که نمی‌ تواند تمرکز کند و نگران دخترش هست. از کلاس اجازه خواست و رفت از پنجره نگاه کند که دخترش از خيابان رد شود.

همين استاد مهربان روزي از من پرسيد که از کدام کشور آمدم و از آن روز بر خوردش با من کاملا تغيير کرد. ديگر وقتيمرا در راهرو دانشگاه ميديد لبخند نميز د. ‏لبخند پيش کش، اخم هم ميکرد. هفته ي پيش مرا رو به روي دانشگاه پيدا کرد و پرسيد تو ديشب مرا تا خانه تعقيب ‏کردي ؟ با تعجب گفتم: نه! يک جوري فيلم بازي ميکرد که انگار دروغ ميگويم. اين گذشت و ديروز باز ديدمش، اینبار با همکلاسی‌ ها بودم. پرسيد که تو از ايران هستي، نه ؟ گفتم: بله. یک دفعه عصبانی‌ شد و گفت: نخست وزير خيليبدي داريد. اصلا شما مردم بسیار بدي هستيد. و باز اخمي‌ کرد و رفت. تا حدودی خوشایند نبود برایم، بخصوص که اینبار جلوی دیگران بود. ولی‌ نمی‌ توان خرده گرفت بر پیر مرد، پسرش در عراق کشته شده.

عکسي‌ که مي‌ بينيد عکس يکي‌ از بچه هاي کلاسم هست. داستان اين بنده خدا اين است که ايشان بعد يازده سپتامبر ، ‏تحت تاثير مردم بي‌ گناهي‌ که به حالت فجيعي‌ کشته شدند، و از روي عرق ملي‌ و ميهن دوستي‌ به ارتش مي‌ پيوندد و ‏به افغانستان مي‌ رود. وقتي‌ با او صحبت مي‌ کني‌ آنقدر شعار گونه حرف مي‌ زند که ياد ايران مي‌ افتي‌. از اين مي‌ گويد ‏که جانم چه ارزشي‌ دارد وقتي‌ کشورم و مردم بيگناهش در خطرند. از اين مي‌ گويد که مرگ با عزت بهتر است از ‏زندگي‌ با ذلت... و به آن اعتقاد دارد .

هفت ماه بعد از اينکه در افغانستان مي‌ ماند در يک انفجار بد جوري ‏زخمي‌ مي‌ شود. هنوز جاي زخم اساسي‌ بر روي شکمش هست ، چنين چيزي به عمرم نديده بودم. در حالی‌ که عکس دخترش را‌ از کیف جیبیش بیرون می‌ آورد می‌ گوید هشت ماه در ‏بيمارستان بوده و تنها چيزي که جانش را نجات داده عشق به دختر 7 ساله اش است. مي‌ گفت: هر روز به این اميد این از ‏خواب بلند مي‌ شدم که بتوانم از پشت تلفن صداي بچه ام را بشنوم. به عکسش آنچنان نگاه می‌ کند که انگار بار اولی‌ ست که آنرا دیده. خیلی‌ دلم می‌ خواست به او بگویم که هر کدام از کسانی‌ که با آنها می‌ جنگیدی می‌ توانستند پدران دختران 7 ساله ای باشند. ولی‌ می‌ دانستم که بی‌ فایده خواهد بود پس چیزی نگفتم.

ديپارتمان مطالعات خاورميانه Middle eastern studies دانشگاه ما استادي دارد به نام Uri Horesh که ‏عربي‌ درس مي‌ دهد. ايشان يک يهودي اسرائيلي‌ هستند . چند روز پيش براي سالگرد جنگ اسرائيل با لبنان در دانشگاه ‏برنامه اي بود و ايشان سخنرانانی می کرد. خوب صحبت مي‌ کرد ، خيلي‌ خوب! بر ضد دولت اسرائيل حرف مي‌ زد . ‏طرفداري از حزب الله مي‌ کرد. از تلفات جنگ مي‌ گفت . از جنايات اسرائيل مي‌ گفت. از این که تمام جنایات اسراییل با پول های آمریکا عملی‌ می‌ شود. از تظاهرات هاي ضد ‏جنگي‌ که در اسرائيل هماهنگ کرده. از مقالاتي‌ که به زور در روزنامه هاي اسرائيلي‌ منتشر کرده . و خوب حتما متوجه ‏هستيد که اين حرف ها از زبان او تاثير گذار تر از هر کس ديگر می تواند باشد. وقت سوال و جواب که شد ازش پرسيدم : که چرا ‏خود را اسرائيلي‌ صدا مي‌ زني‌؟ اسرائيلي‌ وجود ندارد! همه اش فلسطين اشغالي‌ ست .

گفت: چه کنم ؟ بگويم از ‏کجا هستم ؟ مي‌ گفت پدر و مادر بزرگم به فلسطين مهاجرت کردند. پدر و مادرم در فلسطين به دنيا آمدند. و من در ‏سرزميني‌ به دنيا آمدم که از روز اول آنرا اسرائيل صدا مي‌ زدند. مي‌ گفت و شايد راست هم مي‌ گفت که کدام ‏کشور را مي‌ شناسي‌ که از روز اول بر پايه ظلم بر عده اي تاسيس نشده باشد . ولي‌ اگر کسي‌ مقصر باشد همان ‏نسل اول است . مي‌ گفت هيچ غيرتي‌ نسبت به پرچم و اسم اسرائيل ندارم. اگر فردا سازمان ملل پاسپورت ‏جديدي به نام کشور جديدي برايم صادر کند از خدا خواسته مي‌ پذيرم ولي‌ چه کنم که دیگران مرا و من خود را به عنوان یک اسراییلی‌ می‌ شناسم.

Wednesday, October 24, 2007

دینداری

تقریبا هر بار پدر بزرگم را می‌ بینم این حدیث را برایم نقل می‌ کند، که امام علی‌ می‌ فرمایند: '"دینداری در آخر زمان از نگاه داشتن آتش در کف دست سخت تر است'". من هم هر بار ذهنم به اینجا می‌ رود که احتمالا روزی پدر بزرگِ پدر بزرگم این حدیث را برای او تعریف کرده است، شاید به خیال اینکه دوران پدر بزرگم آخر زمان باشد. حال پدربزرگم این را برای من تعریف می‌ کند و چه می‌ دانی‌ شاید روزی هم من این حدیث را برای نوه ام تعریف کنم.

ولی‌ جدای اینکه اکنون دوران آخر زمانه هست یا نه سختی‌ دین داری را من احساس می‌ کنم. کلا دین دار بودن در دورانی‌ که دینداری چیز با حالی‌ یا به قول این خارجی‌ ها Cool قلمداد نشود سخت است. شاید نه تنها دینداری Cool نیست بلکه حال گیری هم شده باشد. البته خیلی‌ از مشکلات دین داری امروز با گذشته یکی‌ است، اما احساسم آن است که مقتضیات خاص زمان ما بر این دشواری ها افزوده است . بگذارید که بحثم را نه تنها به زمان بلکه به مکان نیز محدود کنم. هرچند که اعتقاد دارم خیلی‌ از مواردی که مطرح می‌ شود با مثال های متفاوت قابل بسط به ایران هم هست اما این پست را در مورد زندگی‌ خود در آمریکا می‌ نویسم.

در زمان ما خیلی‌ از ارزش ها تغییر کرده است. و این موجب یک نوع بی‌ شرمی‌ نسبت به انجام گناه شده است. مثلا در کدام زمان چون امروز ملت به شغل های فاسد خود (مثلا هنرپیشه های ( p o r n انقدر افتخار می‌ کردند. یا امروز خیلی‌ از غربی‌ ها برهنگی‌ و عریانی‌ (بی‌ بندوباری) را از تمدن می‌ دانند و حیا را از عقب ماندگی‌ و نفهمی‌. می‌ گویند من به آنچه هستم افتخار می‌ کنم. این بدن من است و به آن افتخار می‌ کنم. چرا باید آنرا از دیگران پنهان کنم؟

حال اگر عریانی‌ Cool شد حجاب داشتن مضاعف سخت می‌ شود.

شاید دومین تفاوت انسان های امروز و دیروز جسارت آنها باشد. فکر کنم چون در گذشته مردم کمتر خود محور بودند راحت تر دین را می‌ پذیرفتن. به بیان راحت تر '" خدا را بنده بودند". امروزه همش بحث سر '"من'" است. خدا هم دیگر حق ندارد به من بگوید که چه بکنم و چه نکنم. هر چند که شاید مقدار کمی‌ از دین باید ها و نباید ها باشد ولی انقدر خودگرا شده اند که از دین تنها همین را می‌ بینند. قضیه ایمان و ترس از خدا کاملا بی‌ معنی‌ می‌ شود. منطق '"من'" حق مطلق است. شاید اگر کمی‌ دیگر پیش رود خدا را هم بخواهند با رای و دموکراسی‌ انتخاب کنند.


حال که فکر می‌ کنم تفاوت ها خیلی‌ زیاد تر از آن است که بتوان شمرد. دلبستگی‌ انسان به دنیا بیشتر شده ( مادیات جذاب ترند). مشغولیات زیادتر شده و زمان کمتر برای فکر کردن هست. زندگی‌ ها اجتماعی‌ تر و انسان ها جوزده تر شده اند و غیره. نمی‌ دانم چه قدر بحث را تا اینجا پذیرفته اید. اما مورد آخری را که می‌ خواهم عرض کنم عاملی‌ ست که از همه بیشتر دینداری را برای من به شخصه سخت کرده. دینداری برای من امروز سخت تر است بخاطر آبروی که ملت از دین برده اند .بخاطر سو استفاده های که ملت از اسم دین کرده اند . امروز برچسب دیندار بودن چیز مثبتی‌ نیست . کم ندیده ام دوستان دینداری را که دینداری خود را به همین دلیل پنهان می‌ کنند. آسان نیست تحمل پیش قضاوت های مردم . عده ای دین را بازیچه ی خود کرده اند. نه خدای می‌ شناسند نه پیغمبری و نه حتی‌ از معادی می‌ ترسند ولی‌ ادعای دیندار می‌ کنند. خیلی‌ دلم پر است از این موضوع، آنچنان که نمی‌ دانم از که به کجا شکایت کنم . اصلا چه فایده ای دارد این شکایت کردن ها. پس بگذار چند نکته بگویم: رفیق، اگر دیندار نیستی‌ پیش قضاوت نکن و هر چه مدعیان دینداری انجام دادند به پای دین ننویس. ولی‌ اگر دین دار هستی‌ قبل از آبروی خودت دلت برای آبروی دین بسوزد . به فکر آن بنده ی مخلصی‌ باش که چوب نفاق تو را خواهد‌ خورد. رفیق دیندار این وظیفه ی من تو ست که چهره ی دین را از این کثیفیی‌ ها بشوییم. نترس و یا علی‌ بگو . نه ترس و محکم در گوش او بزن که از دین سو استفاده می‌ کند. فرقی‌ ندارد که در چه لباس باشد. بیا بشویم صورت دین را. این بارنه‌ با ریا بلکه با اخلاص خود. رفیق اگر دینداری از دینداری خود خجالت نکش. به دینداری خود افتخار کن. که این امانتیست در دست ما. بیا کاری کنیم شاید این آتش کمتر بسوزاند دست نوه هایمان را.

Friday, October 12, 2007


آقای محسن ق‌

امسال آقای محسن ق برای ایام رمضان به آمریکا تشریف آورده بودند . خداوند توفیق داد که ما توانستیم آخرین شب قدر را خدمت ایشان باشیم و تا حدودی از نزدیک با ایشان آشنا شویم. تجربه ی بسیار جالبی‌ بود. واقعا اعتقاد دارم که یکی‌ از برکات این ماه برای بنده بود.

شاید موضوعی‌ که اکثر خوانده ها به آن علاقمند باشند این است که ایشان چگونه ویزا گرفته است و آیا مشکلی‌ برایش ایجاد کردند و از این حرفها. ولی‌ من اصلا در مورد این مسایل نمی‌ خواهم صحبت کنم. آنچه من می‌ خواهم بنویسم افکاریست که چند روز بعد از ملاقات با ایشان فکرم را مشغول کرده بود.

اجازه دهید اول حقایقی‌ را عرض کنم که یک وقت اشتباه از حرفم برداشت نشود . بنده از مصاحبت با آقای ق واقعا استفاده کردم. حدیثی‌ از امام صادق خواندم که عالم واقعی‌ کسی‌ است که چهره ی او تو را یاد (دین و ایمان و) آخرتت بیاندازد و ایشان حقیقتا این خصلت را برای من داشت . جدای آنکه شخصیت بسیار با صفا، شوخ و کلا جذابی هستند.

اما اصل داستان اینکه می‌ خواهم گله ای کنم امروز از علما. هر سال که به ایران می‌ روم بقچه ای پر از سی‌ دی های سخنرانی‌ علما را می‌ خرم و با خود به اینجا می‌ آورم. می‌ توانم به جرات بگویم که ترم قبل روزی حداقل یک ساعت به سخنرانی‌ گوش می‌ کردم. از سخنرانی‌ های شهید مطهری گرفته تا آقای فاطمی‌ نیا و امجد. شاید اینگونه دیدار آقای ق‌ داغ من را تازه کرد که باز همچون تشنه ای به کوزه ی سربسته ی آب رسیدم و تشنه تر باز گشتم. لقمه را نمی‌ پیچانم نکته اینکه علما به زبان من (امروزی) حرف نمی‌زنند . آنچه آنان می‌ خواهند این است که من زبان آنان را بیاموزم، ولی‌ اگر من هم بیاموزم دنیا نخواهد آموخت. پس آن وقت یک دنیا داریم و این بار دو نفر که دنیا زبان آنها را نمی‌فهمد . داستان این است که اگر اپریتینگ سیستم (operating system ) من ویستا شد حال تو بیا و هی‌ سافتور (Software) تحت داس (DOS) طراحی‌ کن. اصلا وب سایت هم بزن و دانلود مجانی‌ هم برایش بگذار. به چه درد من می‌ خورد این سافت ور تو. فضای بحث های اعتقادی علما از 30 سال پیش (شهید مطهری) تا کنون هیچ تفاوتی‌ نکرده است. تازه بد تر از آن اینکه شاید امروزی ترین آنها از 30 سال پیش تا کنون خود شهید مطهری باشد و بس. رساله ی فقها هم که پیش کش.

شرط امروزی صحبت کردن این نیست که حرف های امروزی ها را بزنی‌. فقط نسخه ای بپچ که دوایش در داروخانه ای پیدا شود . داروخانه هم نه بشود از ناصرخسرو خرید.

از ته دل خوشحال بودم که آقای ق به آمریکا آمدند. گفتم شاید فرجی‌ شود .شاید احساس نیازی کنند. ولی‌ وقتی‌ می‌ آیی‌ و به همه به چشم یک مشت ملت آویزان نگاه کنی‌ و کشوری گمراه، و در آخر هم بگوی دوستان برگردید ایران این مملکت را نکبت گرفته است، بدان که یا یک دنیا ملتی‌ که از ایران فراری اند و آرزوی آمریکا آمدن را دارند زبان تو را نمی‌ فهمند یا تو زبان آنان را . بحث این نیست که چه کسی‌ راست می‌ گوید و چه کسی‌ اشتباه، بحث این است که نه تو حرف مرا می‌ فهمی‌ نه من حرف تو را.

البته این آخری را به منظور یک مثال عرض کردم والا بحث به این یک نکته ختم نمی‌ شود.


لینک سخنرانی

http://www.shiatv.net/view_video.php?viewkey=fc3a48ee38d7044e8727

http://www.shiatv.net/view_video.php?viewkey=3397beb79f116f3a3399